تبليغاتX
علم

شايد برايتان اتفاق افتاده است كه براي مدتي از خانواده و نزديكان دور باشيد، ممكن است در اين مدت احساسي داشته باشيد كه شما را اذيت كند. جالب اينجاست كه چنين حسي كه دلتنگي مي ناميم، بلافاصله بعد از دوري از نزديكان ايجاد مي شود. چنين حسي باعث مي شود افراد يك گروه با هم بمانند و اگر بر حسب اتفاق از هم جدا شدند، براي پيدا كردن ساير اعضاي گروه تلاش كنند. بنابراين پيدايش چنين حسي به نفع موجودات بوده است، به اين دليل كه افراد يك گونه كه بصورت اجتماعي زندگي مي كنند، در صوتي كه همراه خانواده خود باشند شانس بيشتري براي بقا دارند. چرا كه احساس همدردي، همياري و عاطفي بين اعضاي يك گروه بسيار بيشتر از ساير افراد است. در واقع احساس دلتنگي از اينجا شروع مي شود كه فرد بداند به خانواده و نزديكانش دسترسي ندارد و در محيط جداگانه اي باشد. به اين دليل كه به اعتقاد برخي دانشمندان، فرد نه تنها به افراد وابسته مي شود، بلكه به محيط زندگي خود نيز وابسته مي شود. بنابراين دلتنگي ناشي از اين است كه فرد بداند به خانواده و محيطي كه در آن زندگي مي كرده دسترسي ندارد.

همانطور كه گفته شد، دلتنگي مانع جدايي و از هم پاشيدگي گروه ها مي شود و بعنوان يك ويژگي مطلوب در فرايند انتخاب طبيعي، انتخاب شده است. اما آنچه سوال باقي مي ماند اينست كه چرا افراد به محيط زندگي خود نيز وابسته مي شوند و دوري از محيط نيز احساس دلتنگي ايجاد مي كند. برخي دانشمندان براي پاسخ به اين سوال موضوع نقش پذيري را پيش كشيده اند كه توسط كنراد لورنز مطرح شده بود. لورنز در بررسي خود در مورد رفتار جوجه اردك ها به اين نتيجه رسيد كه جوجه اردك ها بعد از بيرون آمدن از تخم نسبت به اولين موجود متحرك نقش پذير مي شوند و به دنبالش حركت مي كنند. در طبيعت اولين موجودي كه جوجه اردك ها مشاهده مي كنند، مادرشان است. بنابراين به احتمال زياد آن ها اشتباه نمي كنند و به دنبال مادرشان حركت مي كنند. در واقع ژن هاي آن ها به گونه اي تعريف شده كه مادرشان را از اين طريق تشخيص مي دهند. عده اي عقيده دارند انسان ها هم نسبت به محيط خود نقش پذير مي شوند. به اين صورت كه افراد به محل تولد و زندگي خود وابسته مي شوند. همانطور كه در مورد جوجه اردك ها نقش پذيري به اولين شي متحرك يك ويژگي مطلوب است و موجب بقاي جوجه ها مي شود، نقش پذيري انسان به محيط زندگيش نيز شانس بقا را افزايش ميداده است. شايد به همين دليل است كه حتي وقتي يك خانواده با هم به شهر جديد و يا كشور جديد براي سكونت مي روند، باز هم احساس دلتنگي ايجاد مي شود. در مورد احساس دلتنگي همواره خاطره هاي خوب بودن ديگران و بد بودن خودمان بصورت ناهشيار تداعي مي شود. چنين خاطره هايي موجب احساس گناه و افسردگي در فرد مي شود. احساسي عذاب آور كه فرد را به جبران و نيكي بيشتر وا مي دارد.

ما موجودات تكامل يافته اي نيستيم (بستگي به تعريف ما از تكامل يافته دارد كه ميتوانيم سازش پذير تر و يا شانس بقاي بيشتر بدانيم)، بلكه فقط پيچيده تر از ساير موجوداتيم كه در اين مورد هم هنوز شك دارم، ولي شايد بتوان گفت پيش بيني ناپذير تر از سايرين باشيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 19:48  توسط حسین کلاته  | 

علايق ما شرايطي است كه ميخواهيم براي خود فراهم كنيم، يا تمام محيط ها و حالت هايي كه از آن لذت مي بريم. اين علايق ثابت نيستند و در محيط ها و حالت هاي مختلف تغيير مي كنند. گاهي ممكن است بدون دليل چيزي را دوست داشته باشيم و از مواردي اجتناب كنيم، به اين دليل كه "دوستش نداريم". به اعتقاد خيلي ها دوست داشتن دليل نمي خواهد، ولي از آنجايي كه هيچ چيزي بي دليل نيست در اين پست سعي مي كنيم دلايل علاقه و دوست داشتن را بيابيم. با نگاهي به فرگشت، متوجه مي شويم بسياري از علايق ما ناشي از گذشته تكاملي مان است. ما به انواع غذا ها علاقه داريم، مادر به كودكش علاقه مند است و كودك فقط مادرش را مي خواهد و ... . بنابراين بسياري از علايق بنيادي ما را ژن ها تعيين مي كنند. ولي آن ها خيلي كلي هستند و با مفهوم ها سر و كار دارند. ژن ها نمي توانند دقيقا تعيين كنند كه ما چه چيزي را دوست داشته باشيم. ژن ها در واقع يك نوع گرايش بسوي مفاهيم ايجاد مي كنند، ولي عوامل ديگري هستند كه تعيين مي كنند دقيقا چه چيزي را دوست داشته باشيم. در واقع بسياري از علايق مشترك بين مردم مثل علاقه به جنس مخالف مربوط به ژن هاست ولي اينكه به چه كسي علاقه پيدا كنيم خارج از حيطه ژن هاست.

محيط يكي از تعيين كنندگان اصلي علايق ماست. در واقع به نظر مي رسد تاثير يادگيري شرطي شدن بيشتر از ساير موارد باشد. ما با شرطي شدن ياد مي گيريم كه چه محرك هايي را دوست داشته باشيم و از چه محرك هايي اجتناب كنيم. ولي شرطي شدن هم يكي از توانايي هاي ذهن است كه منشا آن به ژن ها و تكامل برمي گردد. به اين صورت كه موجوداتي كه داراي ذهن با قابليت شرطي شدن بودند، شانس بيشتري براي بقا داشتند. بهتر است در اينجا با مفهوم شرطي شدن بهتر آشنا شويم: شرطي شدن نوعي يادگيري است كه در آن موجود زنده بدون اينكه بخواهد، بصورت ناهشيار بين محرك ها ارتباط برقرار مي كند. طبق تعريف هاي ارائه شده در كتابهاي روانشناسي، شرطي سازي نوعي يادگيري است كه به موجب آن محرك خنثي توانايي توليد پاسخي را كسب مي كند كه در ابتدا توسط محرك متفاوتي توليد مي شد. به اين صورت كه اگر محرك A به تنهايي به پاسخ A بينجامد و محرك B كاملا خنثي باشد و موجب پاسخي نشود، همايند شدن محرك A و B براي چند بار موجب مي شود بعد از مدتي محرك B به تنهايي موجب پاسخ A شود. همانطور كه گفته شد، موجوداتي كه شرطي مي شدند و بين محرك هاي همايند ارتباط برقرار مي كردند از شانس بيشتري براي بقا برخوردار بودند. مثلا موجوداتي كه بين صداي شكارچي و خطر شكار شدن ارتباط برقرار كردند، توانستند به موقع از محل خطر دور شده و جان خود را نجات دهند. بنابراين ژنهايي كه موجب توانايي مغز براي شرطي شدن مي شدند، انتخاب شدند و از فراواني بيشتري برخوردار گشتند.

با توجه به آنچه گفته شد، امروزه ما انسان ها حامل ژنهايي هستيم كه موجب شرطي شدنمان مي شود. اغلب ما بصورت ناخودآگاه شرطي مي شويم و بدون اينكه بدانيم به برخي موارد گرايش پيدا مي كنيم. مثلا روانكاوي دختري كه شديدا به پسرهاي تاس علاقه مند بود، نشان داد كه وي علاقه زيادي به پدرش داشت كه او هم تاس بود. يا علاقه ما به رنگ هاي خاص مي تواند منشا ناهشيار داشته باشد و ... . شرطي شدن در بسياري از مواقع به نفع ماست، چرا كه خود بعنوان نوعي يادگيري موجب مي شود ما محيط پيرامونمان را بهتر بشناسيم و بهتر رابطه برقرار كنيم، ولي از آنجايي كه بصورت ناهشيار صورت مي گيرد در بسياري از موارد مشكلاتي ايجاد مي كند. مثلا بسياري از بيماري هاي رواني_جنسي از شرطي شدن در دوران كودكي ناشي مي شود، مثل يادگار پرستي، ساديسم و مازوخيسم، اختلال هويت جنسي، بيزاري جنسي و ... . در واقع آنچه ما به آن ها علاقه دايم، داراي ساختار و شبكه پيچيده اي است كه منشا آن به عواملي برمي گردد كه از طريق ژنهايمان به آن ها علاقه داشته ايم و تعريفي كه از زشتي و زيبايي يا خوبي و بدي داريم، بر گرفته از گذشته ماست و تعريف هاي ما از اين مفاهيم به اين بستگي دارد كه گذشته ما چگونه بوده است و محرك ها چگونه و به چه ترتيب با هم تداعي شده اند. دليل اينكه انسان ها برخي مفاهيم را از نظر زيبايي و خوبي مطلق مي دانند، اين است كه اين گونه مفاهيم بين تمام انسان ها مشترك  بوده و تقريبا از سوي همه پذيرفته شده است. چراكه انسان ها در بسياري از ژنها مشترك هستند و در مورد كليات توافق نظر دارند، ولي چون تعيين جزئيات بر عهده محيط است و از آنجايي كه محيط هيچ كسي با ديگري مثل هم نيست، بنابراين هيچ كسي در مورد جزئيات افكار و علايقش با ديگران موافق نيست. در واقع، نميتوان دو انسان را پيدا كرد كه داراي گذشته يكسان بوده باشند؛ بطوري كه همايندي محرك هايي كه تجربه كرده اند،‌مثل هم باشد.

حال اين سوال مطرح مي شود كه چگونه مي توانيم منشا علايقمان را بيابيم. براي اين منظور لازم است ابتدا مشخص كنيم به چه چيزي علاقه داريم، مثلا كسي كه دوستش داريم يا غذايي كه به آن علاقه داريم. در مرحله بعد مثلا در مورد شخصي كه دوستش داريم، بايد وي را به اجزاي ريز تقسيم كنيم: ظاهر، طرز برخورد،‌ راه رفتن، حرف زدن، رنگ و شكل لباسش، كفشي كه مي پوشد، خاطرات مشترك، خودكاري كه از آن استفاده مي كند و ... . بعد از اينكه ليست بلندي تهيه شد، بايد تك تك آنها را بررسي كنيم كه كدام خصوصيت مورد پذيرش ماست. در ابتدا كه دلبستگي شديد نيست، معمولا يك يا چند خصوصيت موجب علاقه ما مي شود ولي بعد از مدتي كه علاقه شديدي ايجاد مي شود، تمام اين خصوصيات ارزش مثبت پيدا مي كنند. در واقع همايندي محرك هاي خنثي يا منفي با چند محرك مثبت موجب مثبت شدن آنها مي شود، يعني ما باز هم شرطي شده ايم. در اين فرايند، يك محرك و خصوصيت مثبت مي تواند به اندازه اي براي فرد جذاب باشد كه هماينديش با ساير خصوصيات، موجب جذابيت آن ها نيز شود و اگر به تنهايي ارزش مثبت داشته باشد (ولي نه به اندازه كافي)، هماينديش با محرك هاي منفي مي تواند ارزش مثبت آن را از بين برده و بعد از مدتي ممكن است ما آنرا بصورت يك محرك منفي تجربه كنيم.

سخن آخر: ژنها تصميم مي گيرند كه ما شرطي شويم. محيط تصميم مي گيرد كه به چه چيزي شرطي شويم. ژنها و محيط با هم تصميم مي گيرند كه ما چه چيزي را دوست داشته باشيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 0:46  توسط حسین کلاته  | 

انسان ها تصور مي كنند موجودي ثابت هستند كه از هنگام تولد وجود دارند، ولي در واقع اينطور نيست. همانطور كه قبلا نيز اشاره شد، ما بخشي از هشياري خود هستيم. آن بخش كه تصميم مي گيرد و خود را جدا از ديگران درك مي كند. هشياري مادي نيست و نمي توان آنرا مستقيما به مغز نسبت داد، بلكه از انفعالات مغز ناشي مي شود. ما وقتي وجود داريم كه در مورد وجود خودمان فكر كنيم، اينكه هستيم و مي توانيم تصميم بگيريم و ... . و در بسياري از مواقع كه مشغول كار خود هستيم وجود نداريم و آن چيزي كه وجود دارد يك ارگانيزم است كه بوجود آورنده ماست. انسان هنگامي كه در خواب است، وجود ندارد. هم چنين، هنگامي كه غرق انجام مثل تماشاي يك فيلم است، باز هم وجود ندارد. بسياري از مواقع ما بصورت خودكار رفتار مي كنيم و يا در مورد كارمان كمي هشياري داريم. كساني كه در مورد كارهايي كه مي خواهند انجام دهند فكر مي كنند، هشيار ترند. البته اگر عادت نكرده باشند. يعني بصورتي آنها دليل آنجام كارهايشان را مي دانند. مثلا مي دانند در چه رشته اي ادامه تحصيل دهند، چون مي دانند به چه چيزي علاقه دارند و چه توانايي هايي دارند. ولي نمي دانند افكارشان از كجا نشات مي گيرد. بنابراين ممكن است بعد از چند روزي افكارشان عوض شود. ما نمي دانيم در ذهنمان چه مي گذرد، فقط ْنچه را درمي يابيم كه برايمان مشكل ساز نباشد. شايد موجودات فاقد هشياري راحت تر باشند، به اين دليل كه از افكارشان خبر ندارند و از دليل رفتارهايشان هيچ نمي دانند. درست مثل وسايلي و ماشين هايي كه براي هدف مشخصي طراحي شده اند، ولي براي اين ماشين ها فرقي ندارد كه به هدفشان برسند يا نه. در واقع آن ها هدفي براي خود ندارند، بلكه ما آنها را براي هدف خودمان طراحي كرده ايم و هدف ما براي آنها مهم نيست. مكانيسم موجودات زنده بسيار پيچيده تر است. موجودات زنده براي هدفي طراحي شده اند كه مربوط به خودشان است. در اين جا منظورم از موجود زنده DNA بود. در طول ميليونها سال پيش ژنهاي زيادي بصورت تصادفي طراحي شدند، ولي فقط آنهايي ماندند كه مي توانستند ارگانيزمي بسازند كه با محيط تطابق بيشتري داشته باشد. اين ژنها همان ژنهايي هستند كه ما را بوجود آورده اند. اين ژنها يا قبلا مفيد بوده اند و امروزه اهميتي ندارند و يا از گذشته همچنان اهميت دارند. بنابراين به هيچ وجه نمي شود تصور كرد كه انسان يك كل يكپارچه است، همچنان كه روانشناسان وجودي مي پندارند. انسان موجودي سرشار از تعارض است، و از هزاران تكه به هم چسبيده تشكيل شده است؛ پيچيده و انعطاف پذير بودن انسان به اين معني نيست كه موجود فوق العاده اي است. مغز حاصل كار هزاران قطعه ژن است و از آنجايي كه ژنها بصورت تصادفي بوجود آمده اند و خوب طراحي نشده اند، فعاليت هاي مغز انسان هم پر از آشفتگي هاست. ژنها مغز را با قابليت هايي بوجود آورده اند كه بتواند با محيط بيشتر سازگار شود و به اين ترتيب انواع گرايش ها و اجتناب ها بوجود آمده اند. شايد بوجود آمدن "من" يا هشياري، محصول جنبي انتخاب طبيعي است. ولي احتمال بيشتر اينست كه پيدايش "من" به بقاي فرد كمك مي كند. شايد لذت بردن و ناراحتي و غمگيني و... بدون "من" امكان پذير نيست و اگر اينگونه باشد "ما=من ها" همواره وجود داريم، تا وقتي كه حسي و هيجاني باشد. بنابراين "من" مجموعه هزاران تكه هستم و هزاران ويژگي متنوع كه حاصل كار ميليارد ها سلول عصبي است و آنها هم خودشان حاصل كار هزاران ژن هستند. و ژنها هم حاصل گردهمايي قندهاي ريبوز و پنتوز و بازهاي آلي، گروه فسفات و .... كه آنها هم ..... حال سوال اينجاست كه آيا مي توانيم بگوييم رفتار الكترون ها، كوارك ها، فوتون ها و ساير ذرات، تعيين كننده رفتار ما هستند؟؟؟؟ يا ما حاصل شناختها هستيم و از خود اختيار داريم؟ كلمه "اختيار" در علم خيلي غريب و نامانوس است. اگر براي هر حركتي علتي وجود داشته باشد، اختيار فاقد معني مي شود. اگر ما تعيين كننده رفتارهايمان را به خود نسبت دهيم و خود را آن چيزي بدانيم كه در بالا تعريف شد، به هيچ وجه كلمه "اختيار" معني نخواهد داشت. اختيار فقط زماني معني پيدا مي كند كه ما خود را موجودي منسجم و غير مادي بدانيم كه مي تواند بر بدن تاثير بگذارد، در اين صورت مي توانيم در مورد جبر يا اختيار بحث كنيم.

دوست دارم وجودي باشم و خود را موجود فوق العاده و بي نظير بدانم و افتخار كنم كه انسانم و اختيار دارم، مي توانم ...، بحث را اينگونه شروع كردم ولي در پايان به افكار دارويني و فرويدي رسيدم. هنوز نمي توانم تصور كنم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 آبان1388ساعت 11:33  توسط حسین کلاته  | 

غيرت به خصوصيتي از انسان ها اطلاق مي شود كه از خودخواهي آنها نشات مي گيرد. شايد بتوانيم غيرت را دفاع از خزانه ژنتيكي خود بناميم، فرايندي كاملا ضروري كه انتخاب شده است. در طول تاريخ حيات، ژنهايي شانس بقاي بيشتري داشتند كه خودخواه بودند. خودخواهي يك ويژگي مناسب براي بقا است. در واقع همه ژن هاي مناسب خودخواه نيستند، بلكه ژنهاي خودخواهي وجود دارند كه از ژنهاي مطلوب محافظت مي كنند. كسي كه ژنهاي خودخواه نداشته باشد، شانس چنداني براي بقا ندارد. خودخواهي و ترجيح دادن خود به ديگران در بسياري از رفتارهاي انسان به وضوح ديده مي شود. شايد اينطور به نظر برسد كه در مادر چنين ويژگي ديده نمي شود؛ آنهم به اين دليل كه مادر ژنهاي خود را منتقل كرده است و زنده ماندن بچه از زنده ماندن خودش مهم تر است. در واقع اگر بچه زنده بماند و رشد كند، به اين معني است كه مادر موفق بوده است. دليل اينكه مادر بيشتر از پدر فرزند خود را دوست دارد،‌ اين است كه هزينه بيشتري براي آن خرج كرده است و تصور اينكه فرزندش بميرد و يك بار ديگر فرايند پر هزينه حاملگي، زايمان و بزرگ كردن بچه را تحمل كند، دشوار است. ولي براي پدر هزينه چنداني ندارد، بنابراين نبايد حيات فرزند را به حيات خودش ترجيح دهد، چرا كه با صرف هزينه كمي مي تواند بچه فرزندهاي زيادي داشته باشد. در واقع ما حامل ژنهايي هستيم كه باعث مي شود اول خود، بعد اطرافيان نزديك و بعد از آن تمام انسان ها را دوست داشته باشيم. شايد چنين تجربه اي داشته باشيد كه "دندان درد من از كشتار هزاران نفر در يك كشوري دور مهم تر است". گفتيم غيرت به معناي خودخواهي است و لزوما به معناي دوست داشتن نيست. در واقع رابطه علت و معلولي بين غيرت و دوست داشتن وجود ندارد، بلكه عامل سومي به نام خودخواهي بين اين دو رابطه برقرار مي كند. خودخواهي گاهي موجب غيرت، گاهي موجب دوست داشتن و گاهي علت هر دوي اين هاست. غيرت را دفاع از خزانه ژنتيكي خود ناميديدم، به اين صورت كه افراد در تلاش و رقابت هستند تا هر چه بيشتر ژنهاي خود را منتقل كنند. يك مرد براي اينكه بتواند از خزانه ژنتيكي خود دفاع كند، لازم است مواظب همسرش باشد تا در غياب او با رقبايش آميزش نداشته باشد. چرا كه اگر چنين اتفاقي بيفتد اتفاق وحشتناكي براي مرد افتاده است، چونكه با وجود صرف هزينه نتوانسته است ژنهايش را منتقل كند. در واقع باز هم به اين نتيجه مي رسيم كه ما نيستيم كه زندگي مي كنيم و اين ژنها هستند كه ما را بوجود آورده اند تا به وسيله ما به مقاصدشان كه همان بقا است برسند. ولي ما مي توانيم اينها را ناديده بگيريم و به قول نيچه خودمان نباشيم. ما مي توانيم دستورات ژنهايمان را انجام ندهيم. ما نبايد زنهايمان را در خانه زنداني كنيم كه مبادا ممكن است با رقبايمان آميزش داشته باشد. آزادي همواره موجب رشد مي شود و زندگي كردن با يك انسان رشد يافته بسيار لذت بخش تر است. اصلا لزومي ندارد كه وقت و انرژي خود را صرف پاييدن همسرمان كنيم. ولي متاسفانه در فرهنگ ما چنين جا افتاده است كه غيرت چيز خوبيست و افراد غيرتي به خود مي بالند و بي غيرتي به عنوان يك توهين تلقي مي شود. اما غيرت چه نتايجي دارد كه ما بصورت خودكار بدون اينكه در موردش فكر كنيم، طبق دستورات ژنهايمان رفتار مي كنيم؟ غيرت فقط و فقط به نفع ژنهايمان است و براي ما نه تنها سودي ندارد بلكه موجب بسياري از مشكلات مي شود. آزادي را از زنان مي گيرد و موجب ناراحتي مردها مي شود. شايد تصور كنيم كه غيرت جامعه را از گزند فسادهاي اخلاقي محافظت مي كند و فسادهاي امروزي را به بي غيرتي مردان نسبت دهيم. ولي غيرت مسئول بي بند و باري ها نيست، غيرت فقط آزادي را از زنان سلب مي كند. در واقع فقر مسئول بي بند و باري هاي جامعه است، در جوامع رشد يافته جايي براي غيرت و فقر وجود ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 9:15  توسط حسین کلاته  | 

علت اينكه بسياري از افراد در برابر فرگشت مقاومت مي كنند و نمي خواهند آنرا قبول كنند، اين است كه نمي توانند تصور كنند موجودي مثل انسان با اين همه پيچيدگي و نظم نمي تواند حاصل تصادف باشد. پيچيدگي انسان به دليل توالي ترتيب خاص بازهاي آلي است كه كنار هم قرار گرفته اند. در واقع ژنهاي انسان حاوي توالي بسيار زياد اين واحدهاست و كنار قرار گرفتن تصادفي اين توالي ها تغريبا غير ممكن است. فرض كنيد توالي ژني بصورت ACGCGTA باشد، در اين صورت احتمال پيدايش تصادفي چنين ژني 7 1/4 است. اگر يك واحد ديگر به اين توالي اضافه شود، احتمال پيدايش تصادفي آن در 1/4 ضرب مي شود و به اين ترتيب هر چه توالي ژن ها طولاني تر باشد، احتمال پيدايش تصادفي آن ها به همان نسبت پايين خواهد بود. بنابراي براي ژنهاي انسان كه از تعداد بسيار زيادي از اين واحدها تشكيل شده اند، اين احتمال بسيار پايين و نزديك به صفر است. ولي فرگشت به راحتي اين مساله را به شكلي قانع كننده توضيح مي دهد. به اين صورت كه طبيعت به اين تصادف ها سازمان ميداده است. فرض كنيد يك پسورد كامپيوتري مثلا 20 رقمي را فراموش كرده ايم، بصورتي كه ميدانيم اعداد به كار رفته در اين توالي از چهار عدد 1، 2، 3 و 4 تشكيل شده است. احتمال اينكه ما در هر تلاش بتوانيم پسورد درست را وارد كنيم، 1 به 420 است. اين احتمال بسيار پاييني است و شانس ما براي موفقيت خيلي كم است. اگر بصورت دقيق حساب كنيم 1 به 1099511627776 مي شود. حال اگر برنامه كامپيوتر طوري طراحي شده باشد كه در هر تلاش  اعدادي را كه درست وارد كرده ايم به ما نشان دهد، كار ما بسيار راحت ميشود. اگر يك بار بصورت تصادفي اعداد را وارد كنيم، در هر كاراكتر 1/4 احتمال دارد كه عدد درست وارد شود و در مجموع 20 كاراكتر احتمالا 20/4=5 كاراكتر را درست وارد مي كنيم. بنابراين در تلاش اول 5 كاراكتر درست وارد شده و مشخص مي شوند و 15 كاراكتر نامشخص باقي مي ماند. در تلاش دوم احتمال موفقيت 1 به 415 يا 1073741824 است كه احتمالا 15/4 آنرا درست وارد كرده و تقريبا 4 كاراكتر ديگر مشخص مي شود. در تلاش سوم شانس ما براي موفقيت باز هم افزايش يافته و 1 به 411 يا 4194304 ميشود كه احتمالا 11/4 يا تقريبا 3 كاراكتر مشخص مي شود و 8 كاراكتر نامشخص باقي مي ماند. در تلاش چهارم احتمال موفقيت به 1/48 يا 1/65536 مي رسد كه 2 تا از آنها درست بوده و مشخص مي شود و 6 كاراكتر باقي مي ماند. در تلاش پنجم  به احتمال 1/46 يا 0.000244140625 موفق مي شويم كه مثلا يك كاراكتر درست بوده و مشخص مي شود و به همين صورت ادامه پيدا مي كند كه فكر نمي كنم  لازم باشد بيشتر از اين ادامه دهيم. بنابراين ما مي توانيم در چند تلاش موفق شده و پسورد 20 رقمي را پيدا كنيم. شايد درست نباشد اين مثال را در مورد ژن هاي موجودات زنده بكار بريم ولي مي توانيم  تصور كنيم چنين اتفاقي براي ژنهاي موجودات اوليه افتاده است كه حاصل كار توالي ژنهاي انسان است. در واقع هر تلاش ما ميتواند نشان دهنده يك نسل باشد و كاراكترهايي كه درست وارد كرده ايم توالي هاي مطلوب و سازگار هستند كه در نسل بعد باقي مي مانند؛ ولي توالي هاي نامطلوب (كاراكترهايي كه اشتباه وارد كرده ايم)، انتخاب نمي شوند و از بين مي روند. بنابراي با گذشت زمان ژنهاي سازگار افزايش يافته و به شكل كنوني مي رسد. باز هم تكرار مي كنم؛ اين مثال كامل نيست و اشكالات بسياري وارد است، ولي با اين روش به راحتي مي توانيم تصادفي بوجود آمدن موجودات زنده و انسان را درك كنيم. خودم از اين نوشته راضي نيستم، ولي شايد بتواند براي درك بيشتر فرگشت كمكي باشد.
+ نوشته شده در  جمعه 1 آبان1388ساعت 0:17  توسط حسین کلاته  | 

موضوع رضايت از زندگي است. رضايت يعني خواستار تغيير نبودن. اما زنده بودن مستلزم اين است كه ما خواستار تغيير باشيم. موجود زنده اي را نمي توان يافت كه خواستار تغيير نباشد. ولي بين تمام انسان ها اين وضعيت نسبي است و همه به يك اندازه خواستار تغيير نيستند. زندگي را شرايطي كه انسان در آن قرار دارد تعريف مي كنيم. اين شرايط حاصل افكار، احساسات، روابط عاطفي، محيط و ديگران هستند كه براي هر شخصي در هر مقطع زماني منحصر به فردند. بنابراين رضايت از زندگي زماني حاصل مي شود كه شرايطي كه شخص در آن قرار دارد بگونه اي باشد كه نيازي به تغيير وضعيت احساس نشود. موضوع خيلي ساده است، اگر انسان ها مسئول زندگيشان بودند مي توانستند خيلي راحت تر زندگي كنند و شرايط را با نيازهايشان تطبيق دهند؛ ولي اين مردم نيستند كه زندگي مي كنند. اگر انسان ها اختيار داشته باشند مي توانند زندگي با لذت و خوشبختي را انتخاب كنند و آنگونه زندگي كنند كه خود مي خواهند. اما عواملي وجود دارد كه آزادي را از انسان مي گيرد. در واقع مردم در حال زندگي كردن نيستند، آن ها بيشتر درگير مسائلي هستند كه خوشبختي را از آن ها دور مي كند. رقابت مهم ترين ويژگي انسان هاست. انسان با توجه به نحوه زندگي ديگران نيازهاي خود را تعريف مي كنند. آنها نمي توانند براي تصميم گيري ديگران را در نظر نگيرند. شايد اين نشان دهنده اين باشد كه اصالت جامعه بيشتر از اصالت فرد است. اينكه چرا رقابت وجود دارد، جنبه ژنتيكي دارد. رقابت بين افراد براي جلب توجه بوجود آمده است، بطوريكه انسان ها تقريبا در تمام مراحل زندگي در حال رقابت و ثابت كردن خود هستند. در گذشته تكاملي انسان ها، رقابت خيلي مهم بوده است، بطوريكه فقط افرادي كه داراي خصوصيت رقابتي شديد بودند مي توانستند زنده بمانند. ولي در زندگي مدرن امروزي تقريبا هر كسي امكان زندگي را دارد و نيازي به رقابت نيست ولي باز هم رقابت به شدت گذشته و يا حتي شديد از آن وجود دارد. صد سال پيش اگر كسي در شرايط زندگي كسي كه امروز در وضعيتي نسبتا بد قرار دارد، بود، احساس رضايت مي كرد. اگر منطقي بينديشيم، مي بينيم ما نيازي به رقابت نداريم و مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم، ولي نمي توانيم آن چيزي را كه خودمان مي خواهيم، در زندگي اجرا كنيم. ما محكوم به رقابت و تلاش هستيم. در واقع ما با تلاش هايمان شرايط را بهتر مي كنيم، ولي وضعيت را تغيير نمي دهيم. وضعيت انسان امروزي با انسان هاي گذشته تفاوت زيادي نكرده است، حتي ممكن است رضايت از زندگي در گذشته بيشتر هم بوده باشد. چرا؟

چون انسان همواره خود را با ديگران مقايسه مي كند. اين مقايسه در جامعه امروزي معنا ندارد، به اين صورت كه اجداد ما براي زندگي نياز شديدي به مقايسه خود با ديگران داشتند، آن ها بايد اين كار را مي كردند تا زنده مي ماندند. هدف فقط انتقال دادن ژن هاست. والدين ما از ما مواظبت مي كنند تا ما ژن هاي آن ها را به نسل بعد منتقل كنيم، ما غذا مي خوريم، رشد مي كنيم، عشق مي ورزيم، و همه كاري مي كنيم تا ژن هايمان را منتقل كنيم. همانطور كه گفته شد، اجداد ما براي انتقال ژن هايشان به رقابت نياز داشتند؛ ولي امروزه همه ما مي توانيم چنين شانسي را داشته باشيم و نيازي به رقابت نداريم و مي توانيم خيلي بهتر زندگي كنيم.

يك جنبه خوشايند رقابت اين است كه ما مي توانيم مطرح شويم، مي توانيم ابراز وجود كنيم و به ديگران نشان دهيم كه افراد مهمي هستيم. ولي ما هميشه نمي توانيم اول باشيم. اگر چند بار با تلاش فراوانمان اول شديم، به همان نسبت انتظار ها از ما بالاتر مي رود و از آن جايي كه رفتار ما را انتظارهاي ديگران تعيين مي كند، بايد هميشه تلاش بيشتري داشته باشيم تا احساس رضايت كنيم. ما از اينكه وقتمان تلف مي شود و يا موفق نمي شويم، نبايد احساس بي ارزشي و نارضايتي بكنيم. نبايد شديدا به فكر تغيير شرايط باشيم، چرا كه ممكن است توانايي ايجاد تغيير را نداشته باشيم و يا اگر هم بتوانيم در واقع وضعيت را عوض نكرده ايم. باز هم نسبت افراد راضي به ناراضي ثابت است. جنبه ديگر رقابت كه خوشايند به نظر مي رسد، پيشرفت علمي و اقتصادي و بهبود جامعه است. پيشرفت همواره يك جنبه خوب و مثبت تلقي مي شود ولي واقعا اينگونه نيست. اين درست نيست گروهي به اين دليل كه ژن هاي رقابت را دارند شديدا در اين مسير قرار بگيرند و آرامش را از زندگي خود و ديگران صلب كنند. از آنجا كه در رقابت فقط يك نفر پيروز است، بنابراين امكان تقلب و فسادهاي اجتماعي و حقوقي بسيار بالا مي رود. پيشرفت جامعه به وسيله رقابت موجب تشديد تضاد طبقاتي و بسياري از فساد ها مي شود. از طرفي هميشه رقابت موجب پيشرفت نمي شود و در بسياري موارد حتي موجب بدتر شدن شرايط هم مي شود و حتي اگر موجب پيشرفت جامعه شود، به معناي بهبود وضعيت نيست.

علم همواره خوب نيست، گاهي جهالت لازم است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 1:43  توسط حسین کلاته  | 

رفتار انسان را چه چيزي تعيين مي كند؟

براي پاسخ به اين سوال ابتدا بايد "انسان" و "رفتار" را تعريف كنيم. رفتار را مي توانيم نحوه حركت و انسان را نحوه چينش اجزا تعريف كنيم. انسان از ماده تشكيل شده است، انسان برابر با همان جرمي است كه دارد. اما اين مقدار جرم با مقدار مساوي از يك سنگ يا چيز ديگر يكي نيست. به اين صورت كه چينش اتم ها و مولكول ها در انسان به گونه اي است كه آنرا از ساير موجودات جدا مي كند. بعضي ها دليل مي آورند كه چرا ساير موجودات، مثلا سنگ، نمي تواند مثل انسان و يا ساير موجودات ديگر باشد؟ به عقيده من مي تواند، به شرطي كه كسي پيدا شود و تمام اجزاي آنرا جدا كرده و طبق مدل(مثلا يك انسان)، كنار هم بچيند؛ در اين صورت موجود بوجود آمده با مدل خود هيچ تفاوتي نخواهد داشت، بطوريكه كاملا با هم اشتباه گرفته خواهند شد. براي ساده تر شدن مطلب، تصور كنيد كه جسمي به آسمان پرتاپ شود، در اين صورت سه حالت پيش خواهد آمد: يا بعد از مدتي به زمين برمي گردد؛ ويا اگر سرعت پرتاب از سرعت گريز از زمين بيشتر باشد، جسم به راه خود ادامه داده و به زمين بر نخواهد گشت. در حالت سوم كه حالت بسيار خاصي است، امكان دارد جسم در مدار زمين قرار بگيرد. با توجه به اين مثال، موجود زنده و از جمله انسان هم يك حالت خاص است. در اين مثال حالت خاص را سرعت پرتاب تعيين مي كرد و در مورد انسان چينش اجزا. 

در تعريف "رفتار" هم مانند تعريف رفتار در ساير موجودات عمل مي كنيم؛ مثل رفتار الكترون كه ممكن است ذره اي يا موجي باشد و يا رفتار گازهاي نجيب كه هدفشان رسيدن به حالت هشتايي پايدار است. رفتار انسان هم به همين صورت است؛ يعني هنگامي رفتار بوجود مي آيد كه حركتي وجود داشته باشد. انسان در دماي صفر مطلق مثل تمام موجودات ديگر فاقد رفتار است. بنابراين رفتار ما مجموع حركات تمام الكترون هاي بدن ماست كه در حال حركتند و برهم كنش آن ها با پروتون ها و نوترون ها و ساير ذرات موجب پيدايش مولكول ها مي شود. رفتار مولكول ها، رفتار اجزاي سلول را تعيين مي كنند و اجزاي سلول با حركات خود موجب حركات سلول مي شوند و حركات هماهنگ سلول ها با هم موجب حركت ارگانيزم شده و رفتار انسان را بوجود مي آورد. اينكه اين حركات باساير حركات تفاوت دارد، به اين دليل است كه چينش اجزاي بدن ما با ساير موجودات فرق مي كند. ما روحي نيستيم كه موجب حركت بدنمان شويم، اين حركات فيزيكي و از كوچكترين ذرات ناشي مي شود.

بنابراين رفتار انسان را فقط دو چيز تعيين مي كند، ژنتيك و محيط. در واقع مي توان گفت ژنتيك يك برنامه است كه هدف را تعيين مي كند و محيط موجب تعيين روش مي شود. ژنتيك بطور كلي جهت رفتار انسان را مشخص كرده است و محيط چگونگي و روش دستيابي به هدف را تعيين مي كند. مثلا ژنتيك بطور كلي انسان را به خوردن مواد غذايي ترغيب مي كند، اما اينكه انسان چه چيزي بخورد و چگونه بخورد به اين بستگي دارد كه كجا باشد و چه منابعي براي خوردن داشته باشد. جدا كردن ژنتيك و محيط از هم بسيار دشوار است، بطوري كه تقريبا هيچ رفتاري را نمي توان بصورت صد در صد به ژنتيك يا محيط نسبت داد. براي يك انسان 22 ساله، اهميت ژنتيك را مي توان به يك دوره تقريبا 3.5 ميليارد ساله (از لحظه پيدايش موجود زنده تا لحظه لقاح) و اهميت محيط را به يك دوره 22 ساله نسبت داد. درست است كه محيطي كه در آن زندگي مي كنيم در رفتار ما تاثير دارد ولي اين تاثير نسبت به تاثير ژنتيك بسيار اندك است. اگر محيطي كه يك اسب و يك انسان در آن زندگي مي كنند يكسان باشد، باز هم اسب، اسب مي شود و انسان بصورت انسان رشد مي كند. و اگر يك گربه و يك تكه سنگ را در يك محيط قرار دهيم، باز هم سنگ بصورت سنگ باقي خواهد ماند و گربه هم چنان گربه خواهد بود. بنابراين ژنتيك اصل است و به رفتارگرا ها يا شناختي ها بايد بگويم كه اگر محيط و يادگيري هم هرچند تاثير اندكي دارند، اين به دليل وجود ژن هاست. در واقع اين ژن ها هستند كه اين توانايي را به انسان مي دهند كه شرطي شود و يا چيزي را ياد بگيرد.

يك تشبيه: يك بازي كامپيوتري را تصور كنيد كه در آن پسر بچه اي مثلا هيتمن را اجرا كرده و در حال بازي است. اگر من بعنوان يك انسان در نقش هيتمن باشم، ژنهايم در نقش برنامه بازي هيتمن است كه طراحي شده و محيط پسربچه اي است كه بازي مي كند. در اين بازي، برنامه اي كه روي سيستم نصب شده، ماهيت بازي را تعيين مي كند. اين برنامه است كه تعيين مي كند بازي ماشين مسابقه باشد يا مكس پين و يا هر بازي ديگري؛ همانطور كه ژن هايم تعيين مي كنند كه من چه موجودي باشم. پسر بچه در نقش محيط است، اوست كه چگونگي اجراي بازي را برعهده دارد. مثلا برنامه اين بازي طوري نوشته شده است كه در آن هيتمن بايد چند نفر را بكشد و كسي را نجات دهد. در واقع اين هدف بازي است كه توسط برنامه تعيين شده است و پسر بچه چگونگي اجراي اين عمل را برعهده دارد و اگر پسر ديگري بازي را به عهده بگيرد، فقط نحوه اجراي آن تغيير مي كند، نه ماهيت و هدف آن. محيطي كه من در آن قرار دارم، رفتار مرا كنترل مي كند، هم چنان كه پسر بچه رفتار هيتمن را كنترل مي كند. حال با توجه به اين تشبيه به بررسي اهميت ژنتيك يا محيط بپردازيم. در صورت تغيير پسر بچه چگونگي اجراي بازي تغيير مي كند، حتي اگر پسر بچه حرفه اي نباشد، ممكن است در همان ابتداي بازي هيتمن بميرد و به مراحل بعدي نرسد و بسته به توانايي هاي كسي كه بازي مي كند، هيتمن سرنوشتهاي گوناگوني خواهد داشت ولي در تمام بازيها هدفش مشترك است. ولي همان پسر بچه بازي ديگري را انجام دهد، هرچند پسر بچه تغيير نكرده، ‌ولي اساس بازي عوض شده است. ممكن است مثلا پسر A در بازي هيتمن توانايي هاي بيشتري داشته باشد و پسر B در رالي موفق تر باشد. اين دقيقا مثل آنست كه بگوييم محيط جنگل براي شامپانزه و محيط دريا براي نهنگ مناسب تر است. به اين صورت كه شامپانزه در جنگل و نهنگ در دريا عملكرد بهتري خواهد داشت، يعني شانسش براي دستيابي به هدف هايي كه توسط ژنهايش تعيين شده بيشتر است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 4:51  توسط حسین کلاته  | 

انسان ها از مكانيسم هاي پيچيده اي براي انتخاب پارتنر استفاده مي كنند، اما آنچه بين بيشتر فرهنگ ها ديده مي شود اينست كه ازدواج بين خواهر و برادر بسيار كم است.البته عوامل فرهنگي در اين مورد موثرند ولي دليل اصلي در ژنتيك ما نهفته است، چرا كه در برخي فرهنگ ها براي جلوگيري از پخش ثروت، ازدواج فاميلي و حتي ازدواج بين خواهر و برادر ديده مي شود. اما انسان ها اساسا نسبت به محارم احساس جنسي ندارند. در واقع آن ژن هايي كه مسئول چنين گرايشي مي شدند، انتخاب نشده اند و از بين رفته اند. به نظر مي رسد دليل آن به علت بيماريها و اختلالات ژنتيكي است كه از ازدواج فاميلي ناشي مي شود. در واقع آلل هايي كه بصورت اتوزومي مغلوب هستند، در خزانه ژني يك قوم تقريبا يكسانند و هر چه افراد از نظر خوني به هم نزديك تر باشند، خزانه ژني مشابه تر دارند و احتمال اينكه در آميزش آنها آلل هاي مغلوب با هم قرار بگيرند و توليد بيماري يا اختلال كنند، بيشتر است. بنابراين در صورت چنين آميزش هايي احتمالا نسل بعد داراي اختلالاتي بوده و نمي تواند ژن هايش را منتقل كند و محكوم به فنا مي شود. از طرف ديگر خزانه ژني هرچه متنوع تر باشد، براي بقاي نسل بهتر است. بنابراين آميزش بين افراد غريبه موجب تنوع ژني مي شوند و شانس بقاي نوع را افزايش مي دهد. بنابراين انتخاب طبيعي بين گرايش جنسي نسبت به افراد غريبه و فاميل تفاوت قائل مي شود. در واقع انتخاب طبيعي افرادي را انتخاب مي كند كه به افراد غريبه، جوان و جنس مخالف گرايش جنسي داشته باشند. اما از طرف ديگر انتخاب طبيعي ترجيح داده است كه افراد بصورت گروهي و در خانواده زندگي كنند و اين فرايند مي تواند احتمال آميزش بين محارم را افزايش دهد. اما باز هم انتخاب طبيعي براي اين منظور تدابيري انديشيده است. از آنجايي كه گرايش جنسي كه مي تواند به تولد فرزند موجب شود، از نوجواني شروع مي شود، بنابراين انسان ها در دوران نوجواني داراي رفتارهايي مي شوند كه موجب دوري گزيدن آنها از خانواده مي شود. در واقع علت اينكه نوجوانان ناسازگارند و تمايل به فرار از خانه دارند، مي تواند از اينجا ناشي شود. با دور شدن نوجوان از خانواده، احتمال اينكه شريك جنسي مناسب پيدا كند افزايش مي يابد و مي تواند در مورد بقاي ژن هايش مطمئن باشد. همانطور كه قبلا گفته شد، انسان ها از منشا رفتارشان آگاهي ندارند و بيشتر به دنبال لذت هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 2:13  توسط حسین کلاته  | 

انسان در حال و براي آينده زندگي مي كند. انسان ها به برقراري رابطه با محيط نياز دارند، چرا كه تمام نيازهايشان را از محيط مي گيرند. بنابراين به دانشي نياز دارند كه راجع به محيط اطلاعاتي بدهد. به اين صورت غريزه كنجكاوي براي شناخت محيط بوجود آمد. انسان ها با شناخت محيط مي توانند نيازهايشان را بهتر برآورده كنند. از آنجايي كه انسان ها براي آينده زندگي مي كنند به اطلاعاتي از آينده نياز دارند. يكي از مهم ترين مسائلي كه انسان در جستجوي آن است، پيش بيني آينده مي باشد. انسان با پيش بيني آينده مي تواند زندگي بهتري در آينده داشته باشد و نيازهايش را راحت تر برطرف كند. مثلا اگر از وقوع قحطي سال بعد مطلع باشد، مي تواند با زخيره مواد لازم براي سال بعد، نيازهايش را رفع كند. هرچند ممكن است از خيلي از لذت هاي فعلي چشم پوشي كند ولي مي داند كه سال بعد مشكلي نخواهد داشت. بنابراين پيش بيني پذير بودن محيط مي تواند مزيت خوبي براي انسان ها باشد. علم ابزاري است كه انسان از طريق آن مي تواند برخي مسائل را پيش بيني كند، بنابراين كنجكاوي انسان موجب زندگي بهتر او در آينده نيز مي شود.

انسان براي آينده زندگي مي كند، بنابراين تمايل دارد زندگيش قابل پيش بيني باشد و باصطلاح بتواند آينده اش را بخاطر بياورد. بنابراين برنامه ريزي مي كند. يك برنامه به انسان مي گويد كه در آينده چه اتفاقي ممكن است بيفتد و فرد در آن لحظه چه كاري مي تواند انجام دهد. نياز به امنيت كه مازلو مطرح مي كند، بيانگر همين مطلب است،‌ اينكه ما بدانيم آينده مان چگونه است. بنابراين فقط در لحظه نمي توانيم زندگي كنيم و بصورت هشيار يا ناهشيار قسمتي از افكارمون به آينده مربوط مي شود؛ اتفاق هايي كه احتمال دارد بوقوع بپيوندد، كارهايي كه بايد انجام دهم و كارهايي كه مي توانم انجام دهم. پيش بيني ناپذير بودن آينده هميشه موجب اضطراب مي شود. ما بيشتر از آينده و از اتفاقي كه نيفتاده مي ترسيم تا از اتفاق هاي بد گذشته. خاطرات تلخ موجب ناراحتي مي شوند ولي ترسي از آن ها نداريم، ولي آينده هميشه ترسناك است. بسياري از انسان ها خوشي حال را فداي آينده مي كنند و دچار اضطراب مي شوند. آن ها با فعاليت هايي كه انجام مي دهند ميتوانند آينده را تا حدودي پيش بين پذير تر كنند. همانطور كه گفته شد، انسان گذشته را زندگي كرده است، حال را زندگي مي كند و آينده را زندگي خواهد كرد. بنابراين انسان مجموعه اي از حال و گذشته اش است كه براي آينده زندگي مي كند. انسان براي زندگي آينده اش خواستار محيطي ثابت، آرام و پيش بين پذير است. بنابراين تا چنين محيطي براي خود تدارك نبيند، نمي تواند زندگي لذت بخشي داشته باشد. انسان ها به دنبال آرامشي هستند كه بيشتر شبيه مرگ است.

ميل به پيش بيني پذير بودن محيط كه در انسان ها وجود دارد، مي تواند موجب مشكلاتي براي ما شود. انسان ها مي خواهند محيطشان و ما كه جزئي از محيط آن ها هستيم قابل پيش بيني باشيم. بنابراين جامعه انسان هايي را مي پذيرد كه قابل پيش بيني باشند. به اين ترتيب انسان هايي كه قابل پيش بيني بودند، انتخاب شدند و توانستند ژن هايشان را منتقل كنند. اگر الان هم انساني غير قابل پيش بيني باشد، از طرف جامعه طرد مي شود و شانسش براي انتقال ژن هايش كاهش مي يابد. در واقع كسي دوست ندارد با يك انسان متغيير و غير قابل پيش بيني ازدواج كند و اگر چنانچه در ساير زمينه ها عملكرد عالي داشته باشد، باز هم بدليل اينكه نمي تواند با جنس مخالف رابطه برقرار كند، محكوم به فنا مي شود. به اين ترتيب انسان ها داراي شخصيت ثابت و قابل پيش بيني هستند. شخصيت ثابت به ما امكان تغيير نمي دهد، هر چند افكارمان همواره در حال تغيير است. در واقع افكار انسان ها تغيير مي كند و ممكن است عقايد 180 درجه عوض شوند ولي شخصيت ثابت مي ماند. تغيير كردن به اين دليل مشكل است كه ما بايد ثابت باشيم ولي تغيير تدريجي در رفتار امكان پذير است. شخصيت متغير و غير قابل پيش بيني براي ما مثل ديوانه ها خطرناك است ولي شخصيتي كه به تدريج تغيير كند، باز هم قابل پيش بيني است و مي تواند با ديگران رابطه برقرار كند. بنابراين رفتار ما را افكار ما تشكيل نمي دهند،‌ بلكه شخصيت ما تشكيل مي دهد. در واقع ما به گونه اي رفتار مي كنيم كه ديگران از ما انتظار دارند. شخصيت ثابت براي بقاي گونه مفيد و براي فرد مضر است. ثابت بودن شخصيت مرا وادار مي كند چيزي باشم كه دوست نداردم ولي ذهن هم كارش را خوب بلد است؛ ذهن بصورت هشيار و بصورت ناهشيار رفتار را توجيه مي كند، بصورتي كه فرد نيازي به تغيير احساس نمي كند. همانطور كه گفته شد شخصيت در دراز مدت قابل تغيير است، ولي وقتي ما اقدام به تغيير شخصيت مي كنيم،‌ افكار و عقايدمان زود تر تغيير كرده و ما را از ادامه كار باز مي دارد. بنابراين انسان در كالبد شخصيتش گرفتار است و محكوم به انجام رفتارهايي كه ممكن است دوست نداشته باشد. اميدوارم شما از خود و شخصيت خود راضي باشيد و از زندگي لذت ببريد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 17:34  توسط حسین کلاته  | 

ژن ها طوري طراحي شدند كه ما را در جهت نياز هايمان پيش مي برند. ارضاي نياز موجب زنده ماندن و زندگي مي شود. ما درصورتي حركت مي كنيم كه نيازي داشته باشيم، ما نفس مي كشيم، غذا مي خوريم، و ... چون نياز داريم.اگر تمام نياز هايمان ارضا شود و هيچ نيازي نداشته باشيم،‌ در آن صورت هيچ فعاليتي نمي كنيم و به اصطلاح مرده ايم. براي رسيدن به مرگ دو راه وجود دارد، يا مي توانيم نيازي را ارضا نكنيم و يا تمام نياز هايمان را ارضا كنيم، كه دومي فعلا غير ممكن است. ولي ما به دنبال اين غير ممكن هستيم. يك جاي كار مي لنگد. انسان هيچ وقت راه حل مشكل را براي رسيدن به اهدافش انتخاب نمي كند، بنابراين فرض ما اشتباه است. بنابراين انسان به دنبال نيازهايش نيست، انسان به دنبال لذت است. نياز انسان مرگ است، چيزي كه انسان به شدت از آن اجتناب مي كند. ميدانم كسي اين مطالب را نمي خواند، ولي اگر كسي پيدا شد كه بخواند، دوست دارم نظرش را در اين مورد بدانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 12:2  توسط حسین کلاته  | 

انتخاب طبيعي به چگونگي ترتيب ژن ها جهت ميدهد و ژن ها به چگونگي وجود ارگانيزم. انتخاب طبيعي ترتيب تازه اي كشف نمي كند، بلكه فقط جهت را تعيين كرده است. ژن ها هم نمي گويد ما الان چه كاري انجام دهيم، بلكه فقط جهت را مشخص كرده است. ژن ها ما را در جهت رفع نياز هايمان سوق مي دهند. ژن ها چيزي بعنوان لذت و رنج بوجود آوردند، مكانيسمي كه به رفتار ما جهت مي دهد. ما به دنبال نيازهايمان نيستيم، ما فقط به دنبال لذت هستيم. و در صورت دستيابي به لذت، نيازهايمان مرتفع مي شود. اگر كاري مي كنيم كه از آن لذت نمي بريم به اين دليل است كه يا مجبور هستيم و يا به فكر عواقب انجام ندادن آن هستيم كه ممكن است در آينده موجب مشكلاتي براي ما شود. اينكه ما فقط به دنبال لذت هستيم به اين معني نيست كه بدون فكر دست به كار مي شويم و از هر چيزي كه لذت ببريم انجام مي دهيم. بلكه ما با فكر به آينده و عواقب اين كار اقدام مي كنيم، مثلا هر چند ممكن است كار هاي لذت بخش تري نسبت به درس خواندن وجود داشته باشد، ولي ما ترجيح مي دهيم درس بخوانيم، چون اعتقاد داريم در آينده به لذت خواهيم رسيد و يا از رنج اجتناب خواهيم كرد. ما روزه مي گيريم، نه به اين دليل كه از اين كار لذت مي بريم، بلكه به اين دليل كه اگر اين كار را نكنيم دچار عذاب مي شويم، چون دائما فكر مي كنيم كار بدي كرده ايم. شايد گروهي از انجام اين كار لذت ببرند، آن هم به اين دليل كه فكر مي كنند با انجام اين كار خدا از آن ها خوشنود مي شود و به پاداش اخروي دست خواهند يافت. بنابراين تمام فعاليت ها در جهت لذت است و اجتناب از رنج. لحظه اي به كاري كه انجام مي دهيد فكر كنيد، يا از اين كار لذت مي بريد و يا عقيده داريد اين كار موجب لذت شما در آينده خواهد شد، يا براي اجتناب از رنج، و يا براي اجتناب از رنجي كه فكر مي كنيد با انجام اين كار مي توانيد در آينده با آن مواجه نشويد. در واقع ما بصورت خودآگاه به دنبال لذت هستيم و بصورت ناخودآگاه به دنبال ارضاي نياز. نياز ها را ژن هايمان تعيين مي كنند، و همانطور كه مازلو گفت آنها مراتب دارند. ژن ها از ما چيزي نمي خواهند، آن ها فقط يك مكانيسم رنج و لذت قرار داده اند كه به فعاليت هاي ما جهت مي دهد. هر فعاليتي كه مي كنيم مقداري لذت و مقداري رنج دارد كه ما با تفكر مي توانيم در مورد انجام و يا عدم انجام آن تصميم بگيريم. هيچ چيزي مطلقا لذت بخش و هيچ چيزي مطلقا زجرآور نيست. ذهن انسان بسيار انعطاف پذير است و تقريبا مي تواند در مورد چيزي كه از آن لذت مي برد تصميم بگيرد، اين فرايند يا بصورت ناهشيار و از طريق مكانيسم هاي دفاعي صورت مي گيرد و يا بصورت هشيار. فرايندي كه يا انسان واقعا خود را با آن سازگار مي كند و يا خود را گول مي زند تا سازگار شود. در هر شرايطي اگر انسان شرايط را بپذيرد راحت تر است، مثلا تغيير شرايط كاري دشوار است و به فعاليت هاي زيادي نياز دارد و حتي ممكن است با تمام فعاليت ها، هيچ چيزي تغيير نكند. در واقع اين ذهن است كه بصورت هشيار و يا ناهشيار در مورد اين موضوعات فكر مي كند و به فعاليت هاي انسان جهت مي دهد. اگر ذهن به اين نتيجه برسد كه با فعاليت هايش مي تواند موجب تغيير شرايط شود، در جهت تغيير شرايط اقدام مي كند و اگر به اين نتيجه برسد كه توان تغيير شرايط را ندارد، سعي مي كند حقيقت را قبول كند و با آن سازگار شود.

ذهن ها بصورت هشيار و يا ناهشيار با دريافت اطلاعات از بيرون عوامل لذت بخش را تعيين مي كنند. مثلا كسي كه از درس خواندن و انجام تكاليف درسي لذت مي برد، ذهنش به اين نتيجه رسيده است كه با توجه به توانايي هايش مي تواند شرايط بهتري براي خود ايجاد كند، مثلا مي تواند مدرك دكتراي رشته خود را بگيرد و فعاليت هاي سازنده اي داشته باشد.

كسي كه كمتر فعاليت مي كند و يا فعاليت نمي كند، به اين معني است كه از فعاليت لذت نمي برد و ميتوان دو حالت براي آن در نظر گرفت: يا ذهنش به اين نتيجه رسيده كه بدون فعاليت هم مي تواند در رقابت پيروز باشد و به موفقيت برسد و يا اينكه فكر مي كند با تلاش هم نمي تواند موفق شود. بنابراين دست از تلاش برداشته و به كارهاي لذت بخش ديگري مي پردازد و به آينده فكر نمي كند، چون تفكر در مورد آينده اي زجر آور، زجر آور است. بنابراين درس خواندن فعاليت لذت بخشي نيست، ولي انسان ها مي توانند با گول زدن خود بصورت هشيار و يا ناهشيار از آن لذت ببرند. اين فقط يك مثال بود، به اين معني كه ما ما به دنبال لذت هستيم و چون نمي توانيم آنرا بيابيم و شرايط را تغير دهيم، خود را گول زده و از شرايط موجود لذت مي بريم. پس نتيجه مي گيريم لذت واقعي در همين لحظه قرار دارد و انجام فعاليت هايي كه در آينده موجب لذت خواهند شد، هر چند مي تواند لذت بخش باشد ولي لذت واقعي را نخواهد داشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 11:47  توسط حسین کلاته  | 

گفتيم انسان ها و تمام موجودات ديگر يك برنامه طراحي شده بصورت تصادفي هستند. اين برنامه در ژن هاي ما زخيره شده است. اگر سري به گذشته خود بزنيم متوجه مي شويم كه ما حاصل لقاح دو سلول متفاوت هستيم كه يكي از پدر و ديگري از مادر بوجود آمده است. اين گامت ها هر كدام حاوي 23 كروموزوم هاپلوئيد هستند كه در صورت لقاح سلول تخم با 46 كروموزوم بوجود مي آيد. و اين كروموزوم ها هستند كه تعيين مي كنند ارگانيزم در حال رشد به چه موجودي تبديل شود. ژن ها زنجيره هاي طولاني از DNA ها هستند كه به ترتيب خاصي قرار گرفته اند. در واقع مولكول هاي DNA‌ در تمام موجودات داراي ساختار و واحد هاي يكسان هستند و آنچه كه متاوت است ترتيب قرار گرفتن آن هاست. بعنوان مثال تمام كتاب هايي كه به زبان فارسي نوشته شده اند،‌ از حروف الفباي يكساني تشكيل شده اند كه تعداد، نحوه و ترتيب قرار گرفتن آن با هم فرق مي كند. در اين مثال اگر حروف الفبا بصورت تصادفي كنار هم قرار بگيرند، يك كتاب حاصل نمي شود، چون معنا و مفهومي نخواهد داشت. در موجودات زنده هم به همين صورت است، درست است كه ميتوان بينهايت موجود زنده با شكل ها و ساختار هاي متنوع توليد كرد ولي كنار هم قرار گرفتن تصافي واحدهاي DNA در كنار هم نمي تواند موجود زنده اي بوجود آورد. در مورد كتابي كه ما مي بينيم، بي شك به موجودي فكر مي كنيم كه آنرا بوجود آورده است، چرا كه بخوبي مي دانيم تصادف نمي تواند پديد آورنده چنين كتابي باشد و با بررسي محتواي كتاب، حتي مي توانيم ويژگي هاي خالق آنرا حدس بزنيم. ولي در مورد موجود زنده وضعيت فرق مي كند. درست است كه غير ممكن است DNA انساني بصورت تصادفي بوجود آيد و اين احتمال نزديك به صفر و يا صفر است. فرگشت هم نمي گويد ژن ها بصورت تصادفي در يك لحظه بوجود آمده اند، بلكه عقيده دارد اين فرايند در دراز مدت و بصورت تصادفي بوجود آمده است. ولي طبيعت براي تصادف ها جهتي مشخص كرده است، بنابراين مي توانيم بگوييم تا حدودي تصادفي نبوده است. درواقع كار انتخاب طبيعي حذف توالي نامطلوب است. اگر انتخاب طبيعي توالي DNA  نامطلوب را حذف نمي كرد، تصادفي بودن ترتيب توالي DNA كاملا مشهود مي شد. بنابراين مي توانيم بگوييم خلقت ما تصادفي بوده است و خالق ما انتخاب طبيعي است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مهر1388ساعت 10:15  توسط حسین کلاته  | 

من موجودي هستم كه وجود مادي ندارم، من ميتوانم يك فرايند باشم. من فقط در زمان معني پيدا مي كنم. من در يك لحظه وجود ندارم. من براي وجود داشتنم نياز به حركت مواد مغزم دارم، نه هر حركتي و به هر اندازه. بلكه بايد اتم ها و مولكول هاي مغزم بگونه اي نظام يافته و هماهنگ با هم حركت كنند تا من وجود داشته باشم. من حركت آن ها نيستم ولي حركت آن ها ميتواند مرا بوجود آورد. تصور كنيد اگر انسان را به دماي صفر مطلق برسانند، در اين صورت تمام حركات مغزش از بين مي رود و كاملا به حال سكون در مي آيد. در واقع من در حال سكون نمي تواند وجود داشته باشد، چون در اين حالت زمان متوقف شده است و همانطور كه گفتيم مفهوم "من" فقط در زمان معني پيدا مي كند.

اگر صفحه مانيتور را از نزديك نگاه كنيد متوجه مي شويد كه كل صفحه از سه رنگ تشكيل شده است. هماهنگي هركدام از نقطه هاي رنگي در بوجود آمدن تصوير نقش دارد، آن ها مي توانند انواع تصاوير را بوجود آورند. اگر نقطه هاي رنگي مانيتور شما را اتم هاي مغز من فرض كنيم، در اين صورت من تصوير مانيتور شما هستم كه الان داريد مي بينيد. ولي اگر هماهنگي از بين برود، به دنبال آن تصوير واضح و معني دار هم از بين مي رود. ولي يك تفاوت اساسي بين من و مانيتور شما وجود دارد. اينكه مانيتور را انسان درست كرده ولي انسان را طبيعت. مانيتور بصورت تصادفي بوجود نيامده، در واقع انسان آن را براي هدفي ساخته است. و فرايند ساخته شدن مانيتور هم بصورت تكاملي بوده است. يعني اگر تاريخ ساخت مانيتور را برسي كنيم به موجوداتي مي رسيم كه اسمشان مانيتور نبوده است. آن ها اجداد مانيتور هاي امروزي هستند كه از نسلي به نسل بعد تغيير مي كردند و اين تغييرات در جهت بهتر شدن (هماهنگ شدن با هدف) پيش مي رفت. مانيتورهاي بد هم بوجود مي آمدند كه آن ها بدليل عدم هماهنگي با هدف محكوم به فنا مي شدند و آن هايي جان سالم به در مي بردند كه بهتر و سازگار تر باشند( البته براي انسان، چون انسان بود كه آن ها را خلق مي كرد و بكار مي برد). اطلاعات توليد اين تكنولوژي در كتاب ها و يا ذهن انسان ثبت مي شد تا اينكه در فرايند تكاملي به اين مرحله رسيده است. اين ها هم مثل موجودات زنده عمر دارند، مي ميرند و ... . زندگي و تاريخ انسان هم خيلي شبيه زندگي مانيتورهاست. با اين تفاوت كه خالق انسان طبيعت است،‌ در واقع طبيعت بود كه تصميم مي گرفت كدام سازگارتر است و كدام بايد از بين برود. طبيعت اطلاعات را در كروموزوم ها زخيره مي كند. به اين صورت كه اگر تمام كروموزوم هاي انساني از بين برود، طبيعت نمي تواند انسان جديدي خلق كند، همانطور كه اگر اطلاعات مربوط به ساخت مانيتور يكباره از بين برود، هيچ انساني قادر به ساخت آن نيست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 21:35  توسط حسین کلاته  | 

نميدانم چرا ولي ميدانم كه انسان ها دوست دارن خودشان را موجودات فوق العاده اي بدانند، قبلا عقيده بر اين بود كه زمين مركز عالم است، به اين خاطر كه انسان ها در آن زندگي مي كنند. همه چيز براي انسان آفريده شده است، حتي قوانين عالم و هيچ چيز بدي خلق نشده است. كه الان هم كودكان گرايش دارند تا براي هر چيزي كاربردي پيدا كنند. يعني به نوعي با اين عقيده به دنيا مي آيند همه چيز براي راحتي انسان خلق شده است و هيچ چيز بيهوده و مضري وجود ندارد. هم چنين عقيده بر اين بوده است كه انسان برخلاف حيوانات داراي اختيار است و مي تواند آن چيزي را كه خودش ترجيح مي دهد انجام دهد. ولي علم هيچ كدام از اين ها را قبول نكرد، اول اينكه گاليله با منطق رياضي ثابت كرد زمين هم سياره ايست مثل هزاران سياره كه دور ستارگاني مثل خورشيد در حال گردشند و ايده زمين مركزي را رد كرد. زمين، جايي كه انسان در آن زندگي مي كرد، ديگر مركز عالم نيست. پذيرش اين موضوع هرچند سخت بود ولي خوشبختانه امروزه همه با آن كنار آمده اند. سال ها بعد داروين با نظريه انقلابي خود انسان را از جايگاه بالايي كه براي خودش ساخته بود پايين كشيد و گفت انسان جدا از حيوانات نيست و تفاوت زيادي بين آن ها وجود ندارد، در واقع انسان تكامل يافته موجوداتيست كه در گذشته مي زيسته اند كه از طريق فرايندي به نام انتخاب طبيعي بوجود آمده است. يعني انسان هم گونه اي از حيوانات است و موجودي منحصر به فرد نيست كه همه چيز براي او آفريده شده باشد. بعدها فرويد اعلام كرد كه قسمت عمده رفتار انسان تحت تاثير ناهشيار ذهنش قرار دارد و اين كه تمام رفتارهاي انسان ناشي از اراده است را زير سوال برد. درواقع فرويد انسان را بصورت يك ماشين تصور كرد كه داراي انژي دروني بود و همين انرژي بود كه او را به طرف نيازهايش مي كشاند. يعني انسان آزادي چنداني ندارد و بدون اينكه خود متوجه باشد رفتار مي كند و به قسمت اعظم ذهنش دسترسي ندارد. اما علم امروزي حتي تحقير بيشتري براي انسان قائل است. امروزه برخي از دانشمندان انرژي رواني فرويد را قبول ندارند و عقيده دارند همه چيز ناشي از مغز انسان است، آن ها چيزي را بعنوان غير ماده قبول ندارند، بدين صورت كه فرايندهاي مغز است كه موجودي به نام انسان را بوجود مي آورد. انسان بدون مغزش نمي تواند وجود داشته باشد و با از بين رفتن آن نابود مي شود. ولي انسان با خرافات زندگي راحت تري دارد، همانطور كه نيچه گفت نبايد خرافات را از مردم گرفت. مردم با اين عقايد خوشند و زندگي بهتري دارند و از بودنشان لذت مي برند، آن ها با قبول كردن دين و خدا خيلي راحت هستند و براي بسياري از سوال هايشان پاسخ دارند. 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 21:6  توسط حسین کلاته  | 

رفتار جنسی در جانوران مختلف شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با هم دارد. رفتار جنسی در انسان هم با توجه به شرایط محیطی، شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با دیگر جانوران پیدا کرده است. مردان، روزانه قادرند میلیون‌ها اسپرم تولید کنند. این یعنی پتانسیل آن را دارند که با صرف انرژی اندک خیلی بچه داشته باشند. درصورتیکه در آن طرف قضیه زن‌ها فقط تعداد خیلی محدودی تخمک تولید می‌کنند که بسیار از اسپرم بزرگتر است و ذخیرۀ غذایی اصلی هم در آن است، در نتیجه انرژی بیشتری صرف ساختنش می‌شود. ببخشید به مردهای خواننده برنخورد ولی از نقطه نظر زیستی مردان کم‌بهاتر از زن‌ها هستند!  بحثش خیلی مفصل است ولی به طور خلاصه جنس نر می‌تواند ریسک آن را بکند که هر چقدر که می‌تواند تعداد بیشتری را حامله کند و ژن‌هایش بیشتر پراکنده شوند، چون ساخت اسپرم برایش هزینه زیادی نمی‌برد و حتی بعد از آن تولید بچه در بدن او انجام نمی‌شود. ولی جنس ماده نمی‌تواند همینطور الکلی و بی‌حساب کار کند چون انرژی هنگفتی صرف به وجود آوردن نسل بعدی از خودش می‌کند. (در هنگام تولید مثل دقیقا نصف ژن‌ها از پدر و نصف از مادر به نسل بعد می‌رسند؛ یعنی به طور مساوی) در صورتی که مادر سرمایه‌گذاری اولیه بیشتری از پدر در تولید نسل بعد دارد؛ ولی ژن‌های بیشتری از او به نسل بعد منتقل نمی‌شود. خیلی ساده، یعنی قضیه عادلانه و تعادلی نیست. پس با کاربرد ریاضیاتِ «نظریه بازی» در زیست‌شناسی فرگشتی می‌تواند دید که «جدالی میان دو جنس» در گرفته و نتیجه آن شده که ماده به طرف انتخاب کننده تبدیل شده؛ و بهترین ویژگی‌های دلخواهش را در میان نرها انتخاب کرده تا ارزش هزینه‌ای که روی تولید نسل می‌گذارد داشته باشد. (به هر حال ۵۰٪ ژن‌های خودش است!) این مسئله در نهایت به یک «استراتژی پایدار فرگشتی» (ESS) تبدیل شده است.

بر طبق برخی نظریه‌های جدید تمام ژانگولربازی‌های مردها چه از روی عمد باشد چه غیر ارادی و ناخودآگاه، به خاطر جذب جنس مخالف بوده، و به نحوی هنوز هم هست!

در این میان، معمولا نرها برای اینکه انتخاب شوند خودشان را به آب و آتش می‌زنند! دعواهای نرها بر سر سکس محدود با جنس ماده از همین قضیه نشات گرفته است. معمولا نرهای قبیله در جانوران مختلف با شاخ و شانه کشیدن و کنار زدن حریفان به جنس ماده ثابت می‌کنند که شایستگی آمیزش با آنها را دارند. برای همین هم معمولا در دنیای حیوانات نرها زرق و برق بیشتری دارند (مثلا نگاه کنید به یال و کوپال شیر نر یا پرهای بلند و رنگارنگ دُم طاووس نر) (اگر برایتان سوال پیش آمده که چرا در انسان جنس مونث هم خودش را زیبا می‌کند؛ به این دلیل است که همان دلایلی که مرد می‌خواهد انتخاب شود در آنها هم به وجود آمده. به خاطر نحوه فرگشت و ایجاد خانواده و فشار رابطه طولانی مدت و هزینه‌ای که مرد هم در طول حیات بچه متقبل می‌شده تا بچه بزرگ شود) می‌گفتم. اینها به این دلیل است که معمولا نرها می‌خواهند انتخاب بشوند؛ هرچند این زرق و برقِ بیشتر گاهی به بهای جانشان تمام می‌شود. مثلا پرهای بلند طاووس هیچ فایدۀ زیستی برایش ندارد و فقط باعث می‌شود که نظرِ حیوان شکارچی را بیشتر جلب کند و بیشتر در خطر شکار قرار بگیرد. بعلاوه آنکه وزنش را بیهوده زیاد می‌کند و انرژی بیهوده صرف ساخت و نگهداشتشان می‌شود! پس چرا چنین شده؟ چون ارزشش را داشته. چون طاووس ماده، نرها را برای تولید مثل بر این اساس انتخاب کرده که پرهای پر زرق و برق‌تری داشته باشند. یکجورهایی مثل تابلوی تبلیغاتی است که به ماده بگوید ببین من چقدر خفنم! بدنم چقدر سالمه که تونستم با وجود این پر کذایی تو طبیعت زنده بمونم! یعنی بچه‌ام مثل خودم قوی می‌شه و جون سالم به در می‌بره! (البته این چیزها را به طور خودآگاه سبک و سنگین نمی‌کنند! بلکه به صورت غریزی است که آن هم در نتیجه همین انتخاب‌ها به وجود آمده).

منبع: بخشی از منبع پست قبلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 18:59  توسط حسین کلاته  | 

مغز بزرگ از چند نظر مشکلات خاص خودش را دارد و خطرآفرین است. غیر از اینکه مصرفش خیلی بالاست، مشکلات دیگری هم در فرگشت مغز انسان بوده است. یک مثال آن این است که وقتی مغز نوزاد بزرگتر است در هنگام تولد به فضای بیشتری برای خارج شدن از دهانه رحم نیاز دارد. حتی تا همین امروز هم اگر شما از زنی که بچه زاییده در مورد درد زایمان بپرسید متوجه سختی کار می‌شوید. در واقع در فرگشت انسان رقابتی بوده بین بزرگ شدن مغز (بخاطر فایده هوش) و خیلی بزرگ نشدن آن (به خاطر سختی زایمان و خطر آن برای مادر و بچه) فکر می کنید نتیجه چه شده؟ مصالحه‌ای میان این دو انتخاب پیش آمده. کاسه سر نوزاد انسان در هنگام تولد نرم است تا با حالت الاستیک بتواند خارج شود. بعد از آن به مرور زمان سر بچه سفت می‌شود. به خاطر همین باید مراقب سر نرم بچه بود. همیشه در فرگشت چنین است و چیزی نمی‌تواند تکمیل و عالی باشد؛ بلکه یک مقدار از این ور و یک مقدار از اون ور زده می‌شود و نتیجۀ کار بینابین است نه مطلق. (البته باید توجه کرد که با وجود نرم بودن سر بچه باز هم زایمان انسان یک مقداری سخت‌تر از دیگر پستاندارانی است که روی چهار پا راه می‌روند. علاوه بر مشکل سر بزرگتر نوزاد؛ روی دو پا راه رفتن هم معضلی افزون بوده، چون لگن خاصره نمی‌توانسته زیاد بزرگ باشد. حیوانات چهارپا با لگن بزرگ خیلی راحت بچه را به دنیا می‌آورند. ولی از آنجاییکه اجداد ما کم‌کم روی دو پا راه رفتند امکان بزرگتر شدن لگن نبوده چون وزنش زیاد می‌شده و راه رفتن سخت می‌گردیده است. در نتیجه انتخابی علیه زیادی بزرگ شدن آن صورت گرفته است. به هر حال تدریجا انتخاب‌های بینابینی میان فاکتورهای مختلف صورت گرفته که نتیجه‌اش چیزی است که امروز می‌بینیم و خالی از خطا نیست. در کل طبیعت چنین است.

شبیه همین مطلب در مورد توانایی «حرف زدن» انسان هم صدق می‌کند. در فرگشتِ انسان، حلقوم پایین آمده تا توانایی ایجاد اصوات پیچیده به وجود آید. این مسئله باعث شده تا امکان آن باشد که انسان‌ها در هنگام غذا خوردن خیلی راحت خفه شوند. بر همین اصل هم همیشه به کودکان آموزش می‌دهیم که وقتی لقمه دهنته حرف نزن! سالانه هزاران نفر به این طریق خفه می‌شوند. در نزدیکترین پسرعموهای فرگشتی ما یعنی شامپانزه‌ها این مشکل وجود ندارد و مسیر تنفس و غذا تداخلی با هم ندارد و خفه نمی‌شوند. پس چرا در انسان چنین شده؟ چون فواید تولید اصوات پیچیده در حنجره بر خفه شدن گاه و بیگاه می‌چربیده است. شامپانزه‌ها حتی اگر توانایی ذهنی حرف زدن را داشته باشند توانایی فیزیکی تولید رزنانس‌های صوتی را در حنجره ندارند.

منظورم از این مطالب این است که همیشه در فرگشت به همۀ جوانب نگاه کنید و نگویید که مثلا اگر باهوش شدن خوب است چرا انسان باهوشتر از این نشده یا اگر پرواز کردن با سرعت بالاتر بهتر است چرا پرندگان تیزپروازتر نشده‌اند؟ مثل ترازو در تعادل است نمی‌توان یک طرف را زیادی سنگین کرد. در طرف دیگر کار خراب می‌شود. البته مسئله مشابهی در مهندسی انسانی هم وجود دارد. ولی به طور کلی طرحی که به طور برنامه ریزی شده و دقیق و هدفدار توسط یک انسان مهندس برای منظوری خاص ساخته شده باشد معمولا در آن کار خاص از همتای زیستی خود بهتر عمل می‌کند. مثلا اگر بحثِ سرعت و قدرت پرواز باشد کدام پرنده می تواند با دست‌ساخت‌های ما یعنی هواپیمای جت رقابت کند؟ یا اگر بحث سر قدرت دید باشد کدام چشم انسانی یا دیگر حیوانات می‌تواند به شفافیت دوربین‌های ساخت بشر ببیند و زوم کند. موجودات زنده از نظر مهندسی بسیار قوی هستند چون حاصل میلیاردها سال آزمون و خطا و فشار انتخاب طبیعی اند. ولی باز هم در نهایت با وجود همۀ این«صیقل» خوردن‌ها، مشکلاتی دارند. دلیلش این است که با نقشۀ قبلی ساخته نشده‌اند؛ بلکه با زدن از این ور و آن ور؛ و مثلا با تعویض کاربردِ عضوی که قبلا برای کار دیگری بوده به یک کار مفید جدید. [به طریقی سمبلکاری!] به وجود آمده‌اند. (نه اینکه مثل مهندسیِ انسان خیلی تمیز و مرتب از همان اول به منظور خاصی به طور اساسی درست شده باشند) مثلا عضو پیچیده‌ای چون ستون فقرات انسان با اینکه در طول میلیون‌ها سال با ایستادن سازگار شده ولی به هر حال از انواع قدیمی‌تر چهارپا فرگشت یافته‌ و از اول برای راست راه رفتن درست نشده‌است. به همین دلیل است که پس از عمری زندگی زیر فشار جاذبه زمین؛ به انواع درد مضمن در پشت و دیسک کمر و درد مفاصل زانو مبتلا می‌شویم.

منبع: سایت ناباور، برگرفته از "چرا مغزمان بزرگ شده و چطور باهوش شدیم؟"

کل متن را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 18:33  توسط حسین کلاته  | 

با تشکيل خانواده و مواظبت از اعضاي خانواده فرد مي تواند مطمئن باشد که ژن هايش به نسل بعد منتقل مي شود و باقي خواهد ماند، اين ها در حالي است که خود فرد از اين فرايند ها آگاهي ندارد. در واقع لزومي نداشت که افراد در اين باره بدانند. بحث ما در اين مورد بود که مشکلات چيستند و چگونه ايجاد شده اند. با اين مقدمه به بحث اصلي مي پردازيم. در واقع تمام مشکلات ما از هشيار نبودن انتخاب طبيعي ناشي مي شود. همانطور که گفته شد انتخاب طبيعي فرايندي است که ما را بوجود آورده است و تمام مشکلات ما از اينجا ناشي مي شود که انتخاب طبيعي قدرت تفکيک ندارد. يعني انتخاب طبيعي دستورهايي در ژن هاي ما قرار داده که نمي تواند براي ما در شرايط خاص مناسب باشد. اين قانون ها بصورت خيلي کلي بيان شده اند. با وجود اين در برخي موجودات پيشرفته تا حدودي اين مشکل را رفع کرده است. مثلا در حيواناتي مثل پستانداران، تماس جنسي فقط در مواقعي صورت مي گيرد که فرد براي آميزش آمادگي دارد. حيوانات فصلي را با عنوان فصل جفت گيري دارند که فقط در آن فصل به تماس جنسي مي پردازند. اين حيوانات برخي از طريق علايم صوتي جنس مخالف و برخي توسط مواد شيميايي که از بدن جنس ماده ترشح مي شود، آمادگي فرد را براي لقاح تشخيص مي دهند. و فقط در صورت تشخيص به آميزش جنسي مي پردازند. و بنابراين احتمال لقاح و بوجود آمدن نوزاد بسيار افزايش پيدا مي کند حال اگر رفتار جنسي در مواقعي که فرد آمادگي جنسي نداشته باشد صورت بگيرد، يک رفتار کاملا بيهوده است و به لقاح و تولد نوزاد منجر نمي شود. بنابراين انتخاب طبيعي در اين مورد تخصصي عمل کرده و رفتار زائد را حذف مي کند. البته در انسان که رفتار جنسي در تمام فصول صورت مي گيرد و وقت مشخصي ندارد به اين معني نيست که حيوانات از انسان سازمان يافته تر است، بلکه در انسان ها اين رفتار حفظ شده تا زن بتواند مرد را در کنارش نگهدارد تا مواظبش باشد. تصور کنيد اگر زن فقط در زمان هاي خاصي توانايي آميزش را داشته باشد، در اين صورت مي تواند مرد را ارضا کند تا نيازهايش را از اين طريق حل کند. در واقع گذشته انسان هم به همان صورتي بود که در مورد حيوانات توصيف شد. ولي در روند انتخاب طبيعي افرادي انتخاب شدند که براي هميشه آماده آميزش جنسي بودند. اين يک مورد از فرايند هايي است که انتخاب طبيعي بعلت عدم هوشياريش انتخاب کرده و مار ار دچار مشکل مي کند و اين يک فريب آشکار است که مردم دچار آن شده اند. همانطور که گفته شد بيشتر مشکلات مربوط به ما از آنجا ناشي مي شود که انتخاب طبيعي نتوانسته بين موقعيت هاي مختلف تمايز قائل شود و حالتي بين تمام موقعيت ها را انتخاب کرده است. چون انتخاب طبيعي مربوط به فرد نيست بلکه مربوط به گونه است. در واقع اين گونه و بخصوص ژن ها هستند که زندگي مي کنند و زندگي فرد هيچ اهميتي ندارد بجز اينکه ژن ها را منتقل کند. براي انتخاب طبيعي اصلا مهم نيست که ما چقدر مشکل داريم، بلکه مهم اينست که آيا ما مي توانيم ژن هايمان را به شکل خوب به نسل بعد منتقل کنيم يا نه. مثلا انتخاب طبيعي مي گويد ما براي توانايي در انتقال ژن هايمان بايد به دنبال جنس مخالف گونه خودمان باشيم، از برقراري ارتباط با او لذت ببريم و حتما آميزش جنسي داشته باشيم. جامعه اي را تصور کنيد که افرادش به اين صورت باشند. شکي نيست که اين جامعه خيلي زود از بين خواهد رفت، چون اعتدال را رعايت نکرده اند. انتخاب طبيعي براي رفع اين مشکل اين روابط را محدود مي کند. اين روابط از طريق اين تعريف محدود مي شود که "روابط جنسي خارج از قاعده بد است". ما اين تعريف را با تولدمان به دنيا مي آوريم و بعضي از محيط ها بخصوص محيط هاي ديني اين تعريف را راديکالي تر مي کنند. بنابراين به اين شکل مشکل بوجود مي آيد. خيلي هم دور از منطق نيست که فرويد تمام مشکلات را به تعرض هاي بنيادي بين ايد و سوپر ايگو نسبت مي دهد. در واقع فرويد مي گفت ايد همان تمايلات اوليه هستند که موجب بقا مي شوند و سوپر ايگو بخشي از شخصيت است که در محيط و از طريق دروني سازي ارزش ها شکل مي گيرد. فرويد قبول نداشت که حتي سوپر ايگو هم از طريق ژن ها قابل انتقال اند تا اينکه شاگردش يونگ، نا خودآگاه جمعي را مطرح کرد. وي خاطر نشان کرد که نوزاد با ذهن خالي به دنيا نمي آيد. در واقع نوزاد مجموعه اي از گذشته تکاملي ماست و با مفاهيم و حتي اعتقاداتي به دنيا مي ايد. اگر هم با اعتقادات خاصي به دنيا نيايد، ثابت شده است که نوزاد انسان با آمادگي اعتقاد داشتن به خيلي چيزها به دنيا مي ايد. همانطور که گذشت، از طرفي ژن ها ارگانيزم را به طرف تماس جنسي سوق مي دهند و از طرفي مانع اين کار مي شودند. اگر از بيرون به اين قضيه نگاه کنيم متوجه مي شويم که افراد گونه انسان در حد اعتدال آميزش جنسي دارند و بقاي گونه به شکل مطلوبي برقرار است. براي نگاه کردن از بيرون بايد انسان نبود و شعور نداشت و هيچ چيزي را احساس نکرد. ولي وقتي به دنياي انسان ها بر مي گرديم، دنيايي پر از تعارض مي بينيم، پر از مشکل. اين مشکلات از بيرون ديده نمي شود. در واقع هر چند انتخاب طبيعي ما را بوجود آورده است ولي او نمي تواند وضع ما را درک کند و مشکلاتمان را ببيند يا آن ها را حل کند. شايد اگر انتخاب طبيعي ذره اي شعور داشت وضع ما بهتر بود. دوباره به همين مشکل برمي گرديم تا ببينيم انتخاب طبيعي چگونه عمل کرده است. غريزه جنسي فرد را به طرف جنس مخالف سوق مي دهد، بنابراين طبيعي است که کسي که انسان است چنين ميلي داشته باشد و چنين فعاليتي انجام دهد. از طرفي براي برقراري اعتدال موانعي وجود دارد که مانع اين کار مي شود. اين موانع کاملا شناخته شده هستند و در تمام فرهنگ ها وجود دارند. بنابراين کاملا طبيعي است که رفتار جنسي اضطراب آور باشد. انسان ها اضطراب را به گونه اي ناهشيارانه برطرف مي کنند. همان طور که فرويد نشان داد آن ها از طريق مکانيزم ها دفاعي مي توانند تا حدودي ميزان اضطراب را کاهش دهند. دليل تراشي مثال بارز اين مکانيسم است که در اين مورد بکار برده مي شود. بنابراين بسياري از افراد، فردي را از جنس مخالف انتخاب مي کنند که دستيابي به آن غير ممکن است. اين هم مي تواند فريب انتخاب طبيعي باشد. به اين صورت که انتخاب طبيعي از اين طريق مي تواند رفتار جنسي را محدود کند. بعضي ها عاشق مي شوند و غير از معشوق به هيچ چيزي نمي انديشند. اين هم از همان نوع فريب است که موجب مشکل مي شود. افرادي هم هستند که راحت مي توانند با هم ارتباط عاطفي و حتي تماس جنسي داشته باشند، ولي هرگز به يکديگر فکر نمي کنند. به اين دليل که مي دانند اگر بخواهند خيلي راحت مي توانند به هدفشان برسند. در کل انتخاب طبيعي به صورت هاي مختلفي رفتار جنسي را محدود مي کند ولي لذت جنسي براي همه وجود دارد تا بقاي نسل تضمين شود. هم چنين انتخاب طبيعي توانسته ژن هايي را بوجود آورد که موجب پيدايش هورموني به نام آکسيتاسين مي شود. تصور بر اين است که اين هورمون موجب احساس تعهد بين زوج ها مي شود. در واقع در جامعه اي که هم اکنون در حال زندگي در آن هستيم، انتخاب طبيعي رفتار جنسي را انتخاب کرده است که زندگي در غالب خانواده باشد، بين زوج هاي جنسي احساس مسئوليت و تعهد وجود داشته باشد، اعضاي خانواده تا جايي که امکان دارد کنار هم باشند و به هم کمک کنند، بهتر است هر فردي فقط يک شريک جنسي داشته باشد و ... . مشکل ديگر انتخاب طبيعي اين است که از طرفي مي خواهد هر فرد با افراد مختلف همان گونه تماس جنسي داشته باشد تا از اين طريق تنوع ژنتيکي افزايش پيدا کند (همانطور که در مطلب قبلي گفته شد تنوع ژنتيکي امتياز خوبي براي بقا است)، از طرف ديگر مي خواهد افراد نسبت به شريک جنسي خود با وفا باشند. اين يک تناقض آشکار است که توسط انتخاب طبيعي انتخاب شده است. انتخاب هر دو موجب اعتدال مي شود، يعني هم وفاداري وجود دارد و هم تنوع طلبي. و باز هم انتخاب طبيعي به فکر ما نبوده است و مشکلات ما برايش هيچ اهميتي نداشته است. او فقط به هدف خود مي انديشد. بنابراين مشکلات ما را آفريننده ما يعني انتخاب طبيعي بخاطر بي شعور بودنش بوجود آورده است. ولي نگران نباشيد، ما مي توانيم با کمک هم مشکلاتمان را حل کنيم. به ياد رمان دنياي صوفي افتادم، در بخشي از آن رمان شخصيت هاي داستان مي خواستند حواس نويسنده را پرت کنند تا از داستان بيرون بيايند تا واقعي باشند. آن ها نمي خواستند رفتارشان توسط نويسنده رمان تعيين شود، مي خواستند مستقل باشند. بعد از خواندن اين کتاب فقط يک جمله از آن ياد گرفتم، آن هم اين بود که :"ما شخصيت هايي از يک داستان هستيم که نويسنده آن خداست". هر چند شايد نتوانيم سرنوشتمان را خود به دست بگيريم ولي مي توانيم مثل شخصيت هاي داستان با اين خيال آسوده باشيم. بنابراين من نمي خواهم آن چيزي باشم که ژن هايم مي خواهند، هر چند منجر به نابوديم شود.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 17:6  توسط حسین کلاته  | 

ما موجوداتی هستیم با برنامه نوشته شده، در واقع این ژن ها هستند که ما را بوجود آورده اند. ما وسیله ای هستیم که ژن ها از طریق آن همانند سازی می کنند. یک ویروس را در نظر بگیرید، ویروس فقط یک تکه برنامه یا ژن است، این ژن فقط نمی تواند برای خود وسیله ای بسازد تا از طریق آن همانند سازی کند. در واقع برنامه ای برای ساخت وسیله ندارد و مجبور است از وسایل موجود استفاده کند. به این صورت که ویروس ها با حمله به سایر سلول ها می توانند امکانات سلول میزبان را در اختیار بگیرند و همانند سازی کنند. ولی ژن های سایر موجودات نسبتا پیشرفته ترند، آن ها برای همانند سازی ابتدا وسیله آن را می سازند. این وسیله همان است که ما آن را سلول می نامیم. ژن ها با ساختن سلول می توانند همانند سازی کنند و ژنتیک خود را به نسل بعد منتقل کنند. در مورد باکتری ها که جزو ساده ترین سلول ها هستند انتقال ماده وراثت از طریق تقسیم دوتایی صورت می گیرد. در تقسیم دو تایی ژن ها بدون تغییر به نسل بعد منتقل می شوند. شانس این نوع انتقال برای بقا کم است، به این دلیل که سلول های دختر عین سلول مادر هستند و تنوع ژنتیکی بین آن ها به شدت کم است. محیط گونه هایی را انتخاب می کند که از نظر تنوع ژنتیکی متنوع باشند. بنابراین شکل جدیدی از تقسیم سلولی به نام میوز بوجود آمد. این نوع تقسیم شرایطی پیش آورد که از طریق آن دو سلول از یک گونه می توانستند ژن های خود را به اشتراک بگذارند و سلول دختری که بوجود می آمد از نظر ژنتیکی با والدین خود تفاوت داشت. این یک شانس بزرگ برای بقای گونه بود. از طرفی سلول هایی که توانستند تقسیم شوند و کنار هم باقی بمانند از شانس بقای بیشتری برخوردار بودند. به این صورت که آن ها توانستند با تقسیم کار بین خود ارگانیزم پیشرفته ای را بوجود آورند. این ارگانیزم ها موجودات پرسلولی بودند که پروکاریوت نامیده می شوند.  بسیاری از گونه های ماهی ها با تقسیم میوز گامت تولید می کنند، آن ها گامت های تولید شده خود را در فصل خاصی در آب رها می کنند. گامت های نر و ماده بصورت تصادفی با هم برخورد می کنند و لقاح صورت می گیرد. در این مورد هرچند تنوع ژنتیکی افزایش میابد و موجودات پروکاریوت بوجود می آید ولی هنوز یک مشکل اساسی وجود دارد. اینکه ممکن است گامت ها قبل از اینکه به هم برسند، از بین بروند و یا حتی بعد از اینکه لقاح صورت گرفت نتوانند به زندگی خود ادامه دهند. در واقع ما هی هایی که امروزه از این طریق تولید مثل می کنند گامت های بسیار زیادی آزاد می کنند که از میان آن ها تعداد قابل توجهی می توانند به سن بلوغ برسند و تولید مثل کنند. اما این مشکل به طریق دیگر هم قابل حل است، اینکه گامت ها در داخل بدن به هم برسند و لقاح صورت بگیرد. قطعا داخل بدن محیط امنی است که گامت ها می توانند با هم لقاح پیدا کنند و سلول تخم تشکیل شود. در موجوداتی مثل خزندگان و پرندگان، سلول تخم در پوسته آهکی قرار می گیرد که سرشار از مواد غذایی است و می توانند از آن ها تغذیه کرده و در وقت مناسبی متولد شود. ولی باز هم تخم محل امنی نیست، و نوزادی که متولد می شود نیاز به مراقبت دارد. بنابراین بهترین راه این است که ارگانیزم در حال رشد در بدن والد بماند و رشد کند تا جایی که بتواند در خارج از رحم و بدن والد بتواند به زندگی ادامه دهد. بنابراین در موجودات پیشرفته ای مثل پستانداران لقاح در رحم  جنس ماده صورت می گیرد و تا مدتی در همانجا می ماند تا رشد کند. در این مدت جنین از خون مادر تغذیه می کند، و تمام نیاز هایش به این صورت تامین می شود. بعد از تولد هنوز نوزاد نمی تواند به تنهایی زندگی کند و نیاز به مراقبت دارد. مراقبت معمولا به وسیله مادر صورت می گیرد. مادرها حامل ژن هایی هستند که باعث می شود نوزاد خود را دوست داشته باشند. این موضوع هیچ ربطی به خوشکل بودن نوزاد ندارد. در واقع چیزی به عنوان زیبایی وجود ندارد. هم چنین بعد از تولد نوزاد غده های شیری مادر شیر تولید می کند و نوزتدان می توانند از آن تغذیه کنند. مادر بچه اش را دوست دارد و این در واقع مادر نیست که نوزاد را دوست دارد. این ژن ها هستند که برای مادر تصمیم می گیرند تا نوزادش را دوست داشته باشد، این ژن ها هستند که تصمیم می گیرند غده های شیری شیر تولید کنند و نوزاد تمایل به مکیدن سینه مادر داشته باشد. و مادر هم به شدت مراقب کودک خود باشد. در اینجا هیچ نوع خوبی و بدی وجود ندارد. ما نمی توانیم مادر هایی را که از نوزاد خود مراقبت نمی کنند بد بنامیم. در واقع چنین مادر هایی ژن های عاطفه مادر را ندارند و به احتمال زیاد فرزند آن ها هم چنین ژن هایی ندارند. و به این صورت چنین کودکانی زنده نمی مانند تا صاحب فرزندانی شوند که دوستشان ندارند. به این صورت که محیط مادرانی را انتخاب می کند که فرزندان خود را دوست داشته باشند. آن ها برای دوست داشتن به دنبال دلیل هستند. آن ها فکر می کنند زیبایی را دوست دارند، آن ها فکر می کنند طرفدار خوبی هستند ولی به هیچ وجه چنین چیز هایی وجود ندارند و این ژن ها هستند که تصمیم می گیرند. همانطور که گفته شد، در تولید مثل جنسی دو جنس از یک گونه با هم همکاری می کنند و گامت های خود را به اشتراک می گذارند تا موجودی جدید با ژنتیکی متفاوت بوجود آید. طبیعت افرادی را انتخاب می کند که علاقه مند به همکاری باشند. افرادی که ژن های خود را با هم به اشتراک بگذارند. بنابراین باید بین دو جنس حالتی پیش می آمد که آن ها را به هم جذب می کرد و به این صورت میل جنسی بوجود آمد. میل جنسی به رفتاری لذت بخش ختم می شود که تمام افراد گونه را به این عمل تشویق می کند. ولی این عمل فقط باید بین دو جنس مخالف یک گونه صورت بگیرند. بنابراین افراد یک گونه نسبت به جنس مخالف همان گونه احساس جنسی پیدا می کنند و تمایل دارند با هم رابطه جنسی برقرار کنند. چه کسی آمادگی این رابطه را دارند؟ کودکان قطعا نمی توانند با رابطه جنسی ژنم خود را منتقل کنند، بنابراین بهتر است تمایل جنسی نداشته باشند. بهترین گزینه برای این کار افراد جوان هستند که هم گامت تولید می کنند و هم توانایی برقراری رابطه جنسی را دارند. بنابراین میل جنسی در افراد جوان شدید تر است . در مورد گونه انسان جنس مذکر بیشتر تمایل دارد با افراد جوان جنس مخالف رابطه جنسی داشته باشد نه به این دلیل که آن ها زیبا هستند، بلکه به این دلیل که آن ها دارای گامت هایی هستند که توانایی لقاح دارند و به این صورت جنس مذکر می تواند ژن های خود را به نسل بعد منتقل کند. در این رابطه هر دو جنس وسیله اند و هدف انتقال ژن هاست آن هم به گونه ای متفاوت. همانطور که گفته شد در تولید مثل جنسی هر دو جنس با ژنتیک متفاوت شرکند می کنند و موجب تنوع ژنتیکی می شوند. تنوع ژنتیکی از طریق دیگری هم امکان پذیر است. اینکه افراد یک گونه با افراد مختلفی تماس جنسی داشته باشند. تنوع طلبی جنسی به همین دلیل بوجود آمده است و در مرد ها کاملا مشهود است ولی در مورد زن ها نمی دانم. این شیوه در بسیاری از پستانداران دیده می شود ولی در گونه انسان تنوع طلبی جنسی مرد را زشت می دانند. دلیل آن باز هم در ژن های ماست و باز هم این ژن ها هستند که تصمیم می گیرند ما چه چیزی را زشت و چه چیزی را زیبا بدانیم. در واقع در گونه انسان اوضاع کمی فرق می کند. جنس ماده در مدت حاملگی و بعد از تولد نیاز به مراقبت دارد. مرد فقط زمانی می تواند در انتقال ژن هایش موفق باشد که زن هم موفق باشد. بنابراین مرد ها بعد از تماس جنسی باید مواظب زن ها باشند. حداقل تا زمانی که تولد صورت بگیرد. ولی تولد پایان کار نیست، نوزاد باید رشد کند و به سن بلوغ برسد. فرزند حامل ژن های هر دو والد است، والدین زمانی می توانند از انتقال ژن های خود مطمئن باشند که فرزندانشان هم تماس جنسی برقرار کرده و بتوانند ژن های خود را به نسل بعد منتقل کنند. بنابراین کاملا طبیعی است که خانواده بوجود آید و افراد خانواده با هم صمیمی باشند و به هم کمک کنند تا بقای خود را تامین کنند. یکی از عوامل وجود داشتن تعصب همین است. مردم دوست دارند نژاد خود را برتر بدانند.....باید برم..شاید بعدا ادامه بدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 19:54  توسط حسین کلاته  | 

موجودات زنده دارای انرژی درونی نیستند. آن ها هم مانند تمام موجودات دیگر از طریق نیروهای طبیعی حرکت می کنند. قبلا تصور بر این بود که بسیاری از پدیده ها دارای توسط نیرویی درونی کنترل می شوند. در واقع تمام حرکت ها از نیرویی درونی ناشی می شدند. مثلا حرکت اجسام به طرف پایین به این علت بود که نیرویی در اجسام وجود دارد که موجب حرکت آن ها به سمت پایین می شود. بعد از کشف قانون گرانش توسط نیوتن به این نتیجه رسیدند که لازم نیست اجسام از درون حرکت کنند بلکه میتوان با وارد کردن نیرو به اجسام موجب حرکت آن ها شد. بعد ها این موضوع در مورد موجودات زنده بکار رفت. اینکه موجودات زنده هم موجوداتی مکانیکی هستند و توسط عوامل محیطی کنترل می شوند. به این صورت که هر موقعیت مو جب یک رفتار خاص می شود. اما آزمایش های تجربی این موضوع را تایید نکرد. گاه شرایط یکسان رفتارهای مختلفی را بوجود می آورد و گاه شرایط مختلف موجب رفتار یکسان می شد. در واقع هنوز مشخص نیست چه عواملی رفتار یک موجود زنده را کنترل می کنند. با شناخت این عوامل می توان رفتار را پیش بینی کرد. درست مثل مسائل فیزیک. در علوم تجربی می توانیم از رفتار و پیش بینی آن صحبت کنیم. مثلا رفتار اتم ها به گونه ای است که می خواهند به هشتایی پایدار برسند و هیچ کدام تخلف نمی کنند. در واقع تخلف برای رفتار یک اتم معنی ندارد. زیرا در صورت تخلف حتما عاملی بوده که موجب رفتار دیگری شده است. هم چنین در مورد رفتار موجودات زنده ابتدایی مثل باکتری می توان به پیش بینی رفتار پرداخت. ولی با پیچیده شدن مکانیسم ها امکان پیش بینی وجود ندارد. در رفتارهای انسانی هم تخلف معنا ندارد. انسان ها آن گونه رفتار می کنند که باید بکنند. لاپلاس کسی بود که اعتقاد داشت با اندازه گیری متغیرهای جهان می توان وضعیت آینده را تعیین کرد. بعدها اصل عدم قطعیت هایزنبرگ اعلام کرد که اندازه گیری دقیق پدیده ها ممکن نیست. و این به این معنا نیست لاپلاس اشتباه می کرد. اگر امکان اندازه گیری وجود داشته باشد امکان پیش بینی هم وجود دارد. اصل عدم قطعیت از خدا دفاع کرد، چرا که پیش بینی آینده به معنای این است که خدا نمی تواند در سرنوشت جهان نقشی داشته باشد. تاریخ یک نمودار خطی است و امکان دیگری وجود ندارد. اگر موجوداتی کاملا هوشیار باشیم، باز هم امکان این وجود دارد که وجود نداشته باشیم. ما خود را موجوداتی مستقل احساس می کنیم. ما با هم تفاوت داریم و مرزی بین ما وجود دارد. موجودی که هوشیاری بدست می آورد هیچ تغییری نکرده است جز اینکه موجود دیگری پدید آمده که ادعا می کند من وجود دارم. ما فکر می کنیم که هستیم ولی وقتی خودمان را نگاه می کنیم می بینیم چیزی وجود ندارد. شاید ما یک نظم هستیم. اگر چینش اتم های بدن من تغییر کند من از بین می روم. هرچند تمام اتم های بدنم دست نخورده باقی مانده است. برای سادگی مطلب یک ماشین را در نظر بگیرید، بعد از گذشت سالها قسمت های مختلف آن از کار می افتد ولی با تغییر آن قطعات هنوز هم ماشین وجود دارد و کار می کند. اگر بعد از سال ها تمام قطعات آن تغییر کند باز هم عقیده بر این است که این همان ماشین است، با این تفاوت که تغییر کرده است. بدن ما هم اینگونه است. تقریبا هر هفت سال تمام اتم های بدن تغییر می کنند ولی ما هم چنان هستیم. حتی با وجود تغییر در افکار و شخصیت و ... باز هم ادعا می کنیم هستیم. شاید دلیل  این باشد که تغییرات بسیار تدریجی است. میزان اختلاف بین من امروز با من چهار سال پیش بسیار کمتر از اختلاف بین من و شخص دیگر است. در واقع با وجود تمام تغییرات یک چیز ثابت است و آن قوانین طبیعت هستند. و این قوانین هستند که باعث می شوند ما وجود داشته باشیم. دو الکترون را تصور کنید که یکدیگر را دفع می کنند، حال اگر یکی جای آن ها را تغییر بدهیم در قانون دفع آن ها هیچ تغییری ایجاد نمی شود. ولی اگر قوانین تغییر کنند باوجود ثابت ماندن بدن ما نابود خواهیم شد. در واقع در آن صورت مایی وجود ندارد. اگر اندام های سلول کار خود را درست انجام ندهند، اگر نظم اجزای بدن ما از بین برود و ... تمام این ها می تواند ما را از بین ببرد. در واقع با مرگ بدن همین اتفاق می افتد، به این صورت که ما بعد از مرگ نیستیم و نمی توانیم باشیم. تصور کنید ۴ تا مربع به گونه ای کنار هم قرار گرفته اند که مربع بزرگ تری بوجود آورده اند. اگر هر کدام از این مربع ها تغییر کند، مربع بزرگ از بین می رود. ولی اگر همه هماهنگ با هم حرکت کنند و یا با هم رشد کنند، مربع بزرگ هم باقی خواهد ماند. ما مربع بزرگ هستیم و سلول های بن و کلا بدنمان مربع های کوچک هستند. ما تا زمانی وجود داریم که اجزای بدنمان هماهنگ با هم تغییر کنند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 17:25  توسط حسین کلاته  | 

ما انسان ها تکامل یافته موجوداتی هستیم که آن ها هم از تغییر و تحول مواد شیمیایی بوجود آمده اند، مواد شیمیایی هم ذراتی هستند که در اثر بیگ بنگ بوجود آمده اند. به نظر می رسد یک تفاوت اساسی بین موجودات زنده و غیر زنده باشد ولی آیا واقعا اینگونه است؟ به اعتقاد خیلی ها حرکت در موجودات زنده از درون آن ها ناشی میشود و در موجودات بی جان حرکت تحت تاثیر عوامل و نیروهای فیزیکی است. شاید چون عوامل حرکت در موجودات زنده ناشناخته است باعث می شود که ما حرکت را به نیروهای درونی نسبت بدهیم. در علم برای همه چیز دلیل وجود دارد، ما نمیتوانیم رفتارمان را به اراده خود نسبت بدهیم. چون اراده یک دلیل عینی نیست. در واقع هر رفتاری تحت تاثیر عوامل زیادی شکل می گیرد و ما باید آن عوامل را بشناسیم و اگر بتوانیم تمام آن عوامل را بشناسیم، میتوانیم رفتار انسان و یا هر موجودی را پیش بینی کنیم. در این صورت می توانیم دنیایی بهتر داشته باشیم. میتوانیم خلاف کار پرورش ندهیم و دیگر نیازی به رفتارهای وحشیانه حتی با خلاف کار ها را هم نداریم. ولی در این زمان که در علم پیشرفتی نداشته ایم، باید این رفتارها با گروه هایی که امنیت مردم را از بین می برند باشد. چرا که همین رفتارها در دلایل رفتارهای نامطلوب تاثیر می گذارد و احتمال آنرا کاهش می دهد.

ما نمیتوانیم آنگونه که میخواهیم باشیم، برای ما خواستن مفهوم ندارد. ما موجوداتی هستیم که در یک کوانتوم زمان غیر قابل تعریف هستیم و با این که هستیم خیلی تفاوت داریم. در یک کوانتوم زمان ما مقداری عظیمی از انرژی هستیم که متراکم شده ایم، در این صورت مفهوم "من" معنا ندارد. ما فقط چند کیلو جرم هستیم. ولی آن چیزی که مفهوم "من" را بوجود می آورد گذشته ماست. به این صورت که گذشته هر کدام از ما به لحظه بیگ بنگ برمی گردد. من فقط از زمان تولدم نیستم. "من" در طول زمان مفهوم پیدا می کند. مثلا تمام نیروهایی که ما را به سمت زندگی می کشاند، میلیاردها سال پیش بوجود آمده اند. هر کدام از ما فقط یک شاخه ریزی هستیم که تاریخ ما را بوجود آورده است. شاخه هایی که از هم جدا شده ایم و با هم تفاوت داریم. هر کدام از ما دنیا را با نگاه خودمان می بینیم، خیلی متفاوت تر و هیچ کس نمی تواند ما را بصورت کامل درک کند. در واقع ما آنقدر با هم تفاوت داریم که نمیتوانیم همدیگر را بشناسیم. حتی توانایی شناخت خودمان را هم نداریم، چون از گذشته یمان اطلاعی نداریم. ما فقط آن کاری را می کنیم که برایمان برنامه ریزی شده است. فکر می کنیم و تصمیم می گیریم ولی این تصمیم گرفتن ما به این دلیل نیست که ما وجود داریم. موجوداتی هستیم که اینگونه تکامل یافته ایم. ما می توانستیم وجود داشته باشیم بدون آنکه خود بدانیم و دقیقا همین کارهایی را بکنیم که الان در حال انجام آن ها هستیم. شاید مثل یک باکتری. شاید او نمی داند که وجود دراد ولی ما می دانیم و این موجب تفاوت های بسیار زیاد ما با هم شده است. بعضی از ما می خواهیم اسیر قوانین نباشیم. به قول نیچه می خواهیم خودمان نباشیم ولی آیا امکانش هست؟ شاید درک اینکه چه چیزی باعث شده ما از وجود خودمان آگاهی پیدا کنیم مفید واقع شود. کارلسون در کتاب فیزیولوژی خود (ترجمه محمد حبیب نژاد) این موضوع را توضیح می دهد.به این صورت که در فرایند فرگشت ما به گونه ای تغییر کرده ایم که بتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. تحقیقات چامسکی نشان می دهد منشا زبان یک فرایند فرگشتی است. ما در هنگام تولد قابلیت یادگیری زبان انسانی را داریم و در واقع زبان باعث شده است که ما بتوانیم با هم ارتباط برقرار کنیم. به نظر می رسد زبان مهم ترین عامل در فاصله گیری ما از سایر حیوانات باشد. زبان بوجود آمد تا ما با هم ارتباط برقرار کنیم، حال با آموختن زبان می توانیم فکر کنیم و با خود مان ارتباط برقرار کنیم.....باید برم..شاید بعدا ادامه بدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 18:53  توسط حسین کلاته  | 

..... طبق نظريه ريسمان ها جهان ما از رشته هايي تشكيل شده است كه در حال نوسانند و فقط شامل انرژي هستند، با تراكم اين انرژي ها چيزي به نام ماده بوجود مي آيد. در واقع ماده انرژي بسيار متراكم شده است كه داراي جرم است و فضا اشغال مي كند. فضا طبق نسبيت عام چهار بعدي است كه يك بعد آنرا زمان تشكيل ميدهد. در واقع زمان و فضا در هم تنيده اند و از هم جدا نيستند و حركت موجب نمايان شدن زمان مي شود. درواقع وقتي جايگاه يك ماده در فضا تغيير كند، زمان بوجود مي آيد. اين تغييرات با هم هماهمگ هستند به اين صورت كه مثلا سرعت نور در همه جا يكسان است، بدون اينكه رابطه اي با هم داشته باشند. جهان همواره در حال تغيير است و اگر لحظه اي از تغيير باز ايستد به اين معني است كه زمان متوقف شده است. هماهنگ بودن اين تغييرات موجب هماهنگي زمان شده است بطوري كه زمان را ميشود سنجيد. علاوه بر اين حركت ذرات از يك قوانين خاص طبعيت مي كند كه موجب ميشود جهان شكل خاصي به خود بگيرد. به اين صورت كه ذرات، اتم ها را بوجود مي آورند. اتم ها قوانين خاص خود را دارند، اتم ها داراي رفتار هستند. اتم ها دوست دارند به هشتايي پايدار برسند. اتم ها همديگر را دفع يا جذب مي كنند، با هم پيوند برقرار مي كنند و ... و در يك لايه بالاتر موجوداتي را مي بينيم كه مولكول ناميده مي شوند. در واقع بوجود آمدن مولكول ها به اين معني است كه اتم ها به آرزوي خود رسيده اند. باز هم همان نيروهاي بين اتم ها هستند كه تصميم مي گيرند مولكول ها چگونه رفتار كنند. نيروهاي موجود مولكول ها را به شكل هاي مختلف مي چينند. آن ها ممكن است بصورت بلور هاي منظم درايند يا بصورت سرگردان در حال حركت باشند. مولكول هاي سرگردان اقيانوس ها با هم تركيب شدند و مواد الي را بوجود آوردند، مواد آلي با هم تركيب شدند و مولكول RNA بوجود آمد. همان قوانيني كه رفتار اتم ها را تعيين مي كردند باعث شدند مولكول هاي RNA همانند سازي كنند. در واقع RNA يك مولكولي است كه توانايي همانند سازي خود را دارد. به اين صورت تعداد اين مولكول ها افزايش يافت. آن ها در غشاهاي ليپيدي قرار گرفتند و سال ها همانند سازي RNA ادامه داشت.  چون همانند سازي بصورت كامل صورت نمي گرفت، RNAهاي متنوعي بوجود آمدند. بسياري از آن ها از بين مي رفتند و بسياري از آن ها هم موجب اتصال اسيد امينه ها شده و پروتئين ها را مي ساختند. RNAهاي بوجود آمده براي همانند سازي به مواد ديگري نياز داشتند، بنابراين RNAهايي كه به مواد لازم دسترسي نداشتند نمي توانستند همانند سازي كنند و از بين مي رفتند. RNAهايي كه به مواد لازم دسترسي داشتند همچنان همانند سازي مي كردند و جهش هم چنان حضور داشت و موجب تنوع ميشد. بعد از سال ها مولكول هايي به نام DNA بوجود آمدند. DNAها هم همانند سازي مي كردند ولي همانند سازي آن ها در شرايط خاصي صورت مي گرفت و از دقت بيشتري هم برخوردار بود. قبل از پيدايش DNAها پروتئين هايي بوجود آمده بودند كه به عنوان آنزيم عمل كرده و مي توانستند به همانند سازي DNAها كمك كنند. بنابراين DNAهايي كه بطور تصادفي با اين پروتئين ها همراه بودند توانستند همانندسازي كنند و به اين ترتيب تعدادشان بيشتر ميشد. جهش ها هم چنان روي ميدادند و DNAهاي متفاوتي بوجود مي آمد. با پيشرفته شدن DNAها، شرايط و مواد خاصي براي همانند سازي آن ها لازم بود و اين شرايط نسيب همه آن ها نمي شد. DNAهايي كه داراي شرايط مطلوب براي همانند سازي بودند به همانند سازي خود ادامه دادند. در اين زمان آن ها در درون هسته اي بودند كه حاوي سيتوپلاسم بود و آنزيم هاي مختلف و ساير مواد در آن وجود داشت. وقتي يك لايه بالاتر مي آييم چيزي مي بينيم كه امروزه آنرا سلول مي نامند.....

*اين داستان ادامه دارد*

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 3:11  توسط حسین کلاته  | 

مهم ترين حوادث تاريخ:

1. انفجار بزرگ: حادثه اي كه هستي با آن شروع شد. در مورد اين حادثه و اينكه قبل آن چگونه دنيايي وجود داشته است اطلاعات اندكي در دسترس است. علم فيزيك به عنوان قديمي ترين علم به اين موضوع مي پردازد. مي توان گفت كه فيزيك به عنوان اولين علمي است كه از فلسفه جدا شد و از آن موقع تا كنون پيشرفت هاي زيادي كرده است. بطوريكه سرشناس ترين انسان هاي علم در اين رشته قرار دارند. افرادي مثل گاليله، نيوتن و اينشتين. فيزيك به ملموس ترين و حسي ترين مسائل مي پردازد، قوانيني دارد كه كه توانايي پيش بيني دارند. بطوريكه در اواخر قرن هجدهم تصور بر اين بود كه هيچ جايي براي آزادي اراده وجود ندارد و همه چيز در جبر مطلق است. حتي خدا هم نمي تواند آينده را تغيير دهد تا اينكه فيزيك كوانتوم و اصل عدم قطعيت هايزنبرگ دانشمندان را قانع كرد كه پيش بيني آينده امكان پذير نيست آن هم به اين دليل كه اندازه گيري سرعت و مكان بصورت هم زمان غير ممكن است. فيزيك راحت ترين فرمول ها را دارد و عمري بس طولاني را سپري كرده است و به نتايج بيشتري نسبت به علوم ديگر رسيده است.

2. پيدايش موجود زنده: به گفته دانشمندان حدود 3.5 يا 4 ميليارد سال پيش اولين موجودات زنده بوجود آمدند. اينكه چگونه و چرا بوجود آمدند هنوز پاسخ قانع كننده اي در دست نيست. ولي بسياري از دانشمندان منشا حيات را در اولين موجودات ابتدايي مي دانند. اين موضوعي است كه بعيد به نظر مي رسد فيزيك بتواند به آن پاسخ دهد. هر چند بسياري از دانشمندان اعتقاد دارند موجودات زنده در سطح زير اتمي هيچ تفاوتي با موجودات غير زنده ندارند. فعاليت هاي زيست شناسان هم به چگونگي ارگانيسم موجودات زنده و روابط بين آن ها محدود مي شود. در ميان دانشمندان بزرگي كه به اين موضوع پرداخته اند ميتوان از مندل و داروين ياد كرد.

3. پيدايش هوشياري: در ميان موجودات زنده موجوداتي بوجود آمدند كه از وجود خود آگاهي داشتند. انسان از اين دسته موجودات است و هم چنين تصور مي شود بسياري از حيوانات نيز تا حدودي خود آگاهي دارند. مطالعه رفتار موجودات زنده از عهده فيزيك و زيست خارج است. اين امر توسط نوپا ترين و مهم ترين علم روزگار يعني روانشناسي بررسي مي شود. مطالعه رفتار به مراتب مشكل تر از مطالب فيزيك و زيست است و قطعيت كم تري دارد. در اين زمينه ميتوان از دانشمند بزرگ زيگموند فرويد ياد كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 22:19  توسط حسین کلاته  | 

در دنیای بیرون از ذهن ما چیزی به عنوان زیبایی وجود ندارد، همانطور که برای خوبی تعریفی نداریم. در واقع می توان گفت خوبی تمام پدیده هایی است که در جهت بقای فرد و نسل باشد و زیبایی تمام آن چیز هایی است که با خوبی ارائه شده اند. برای بقای نسل، مثلا نسل انسان، فقط آن چیز هایی خوب است که برای ژن ها سازگارند و برعکس می توانیم بگویی آن ژن هایی را می پسندیم که با محیط سازگار باشند.

از آن جایی که ژن های انسان های مختلف با هم تفاوت دارند، با محیط های مختلف سازگارند و به همان اندازه خوبی ها و زیبایی ها برای آن ها متفاوت است. از طرفی انسان ها شباهت های زیادی از نظر ژنتیکی با هم دارند که آن ها را از سایر گونه ها متمایز می کند، بنابر این به همان اندازه خواستار محیط یکسانی هستند و به همان اندازه خوبی ها و زیبایی های یکسانی دارند.

از طرف دیگر خوبی ها همواره مربوط به گذشته انسان است، ما لذت از زیبایی های کلی را به ارث برده ایم، هر چند ممکن است با محیط جدید سازگار نباشد و بنابراین هیچ دلیل منطقی برای لذت بردن از بعضی لذت هایمان را نداریم. با وجود این اصلی ترین عامل در انگیزشُ، اصل لذت است.

بنابراین زیبایی می تواند به اندازه شباهت انسان ها مطلق باشد و به اندازه تفاوت آن ها نسبی. ولی ما هنوز انسان های آینده را در نظر نگرفته ایم، همانطور که گفته شد نگاه به زیبایی نگاه به گذشته است و چون از محیط و ژنتیک انسان های آینده اطلاعی نداریم، نمی توانیم از مطلق بودن زیبایی برای انسان حرف بزنیم.

 

پس زیبایی فعلا نسبی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 10:33  توسط حسین کلاته  | 

زندگی موجودی هوشمند است که با ما بازی می کند.

زندگی مار را به پیش می برد. زندگی تمام احتمالات است که وقوع هر کدام احتمال دارد.

زندگی سیناپس است، سیناپسی که در مغز میزان احتمالات را افزایش می دهد.

زندگی زنده بودن در یک بازه زمانی است و زنده بودن وجود داشتن و تاثیر گذاشتن است.

زندگی بازی غرایز است، غریزه بزرگ بودن، غریزه جنسی، غریزه دفاع از خود، دلسوزی و ... .

زندگی موجودیست که به تکامل می اندیشد، مهم برای زندگی تسخیر محیط است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 16:32  توسط حسین کلاته  | 

اعتقادات آن دسته از دانسته هایی هستند که به شدت آن ها را باور داریم، در این تعریف دو مفهوم ناآشنا وجود دارد. "دانسته ها" و "باور". دانسته ها افکار ذخیره شده در مغز ما هستند. از آن جا که افکار ما از طریق زبان امکان پذیر است، بنابراین افکار به صورت جمله هایی که از ساختار زبان پیروی می کند در مغز ما ذخیره شده است. این جمله ها هر کدام به عنوان یک واحد در مغز بصورت پیوند های نورون ها تشکیل شده است. به این صورت که با افزایش یادگیری تعداد این سیناپس ها افزایش پیدا می کند و اتصالات اکسون ها و دندریت ها با هم زیاد شده و شبکه پیچیده ای از و...حوصله ندارم بنویسم...بای
+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 22:17  توسط حسین کلاته  | 

یونگ می گوید ما بعضی از رفتارهایمان را از گذشته به ارث برده ایم٬ گذشته ای که داروین می گفت٬ گذشته ای که انسان نبوده ایم و اصلا نمی توان مرزی این وسط قرار داد. شاید بتوان گفت که مثل طیف نور است که نمی توان بین رنگ های آن مرض مشخصی قرار داد. فقط یک موجود است که در این سال ها رو به تکامل می رود و تکامل را اینگونه معنی کرده اند: سازش با محیط و یا هوشمندی. و این ژن ها هستند که زندگی می کرده اند ولی الان مسئله فرق می کند٬ یک چیز بوجود آمده است که آن را "من" می گوییم.و هنوز در ابتدای راه است و تا کامل شدن راه طولانی در پیش دارد. این موجود سعی می کند دلیل رفتارهایش را بداند.

لذت به عنوان یک میل سوق دهنده بوجود آمده است و از طرف دیگر احساس رنج که باعث می شود انسان از آن گریزان باشد. این ها فقط برای بقا بوجود آمده اند. این ها به بقای انسان کمک می کنند٬ در واقع تمام رفتارهای انسان در این مقوله می گنجد و همه برای بقای انسان است و نه فقط بقای خود بلکه بقای نسل و ژن ها.

انسان می تواند هر رفتاری را از خود بروز کند ولی بیشتر رفتارهایی را به نمایش می گذارد که با بقای خود یا نسل موافق باشد و انسانی که رفتاری غیر از این داشته باشد محکوم به فناست. در رفتار انسان حداقل دو متغیر دخالت دارند: یکی محیط و دیگری ژنتیک. و این ها هستند که رفتار را کنترل می کنند و اگر رفتار حاصل از این ها با بقا سر سازگاری نداشته باشد٬ این محیط یا ژنتیک است که محکوم به فنا می شود. وچرا انسان ها چنین رفتارهایی را از خود به نمایش می گذارند٬ سوالی است که باید جواب داد.

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 13:40  توسط حسین کلاته  | 

در مورد هستی و نیستی شاید بزرگ ترین اثر مربوط به ژان پل سارتر باشد که او هم کتاب خود را با همین عنوان نامگذاری کرده است. ولی به نظر می رسد هیچ گونه مرزی بین هیچ پدیده ای در عالم وجود ندارد و این ما هستیم که با ذهن ناقص خود در پی تعریف پدیده های عالم هستیم و برای هر چیزی از یک سری کلمه استفاده می کنیم و سعی می کنیم که طبیعت را با زبان بیان کنیم. این کار خیلی مفید بوده و هست، بخصوص زبان ریاضی که خیلی چیز ها را دقیق بیان می کند. با وجود این عالم طبقه بندی نمیشود و نمیتوان آنرا با فرمول و یا کلمه بیان کرد. حتی نمیتوان آنرا فهمید. ما فقط خود را مشغول کرده ایم و سرگرم این بازی ها شده ایم. واقعا علم این نیست که ما داریم و ما باید در پی آن حقیقت واقعی و ابطال ناپذیر باشیم. این ها عقاید من نبود، من احترام خاصی به علوم تجربی قائل هستم. در واقع این ها همه آن چیز هایی بود که به ذهنم رسید و چون میدانم که کسی نیست که این ها را بخواند ، من هم بدون هیچ واهمه ای نوشتم.
+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 17:29  توسط حسین کلاته  | 

در مورد پیدایش مو جود زنده اطلاعات کمی در دسترس است. اصلا مرز مشخصی هم بین موجود زنده و غیر زنده وجود ندارد....موجود زنده را اینگونه تعریف کرده اند: موجودی که رشد و تولید مثل می کند. و این را هم میدانیم که موجودات زنده امروزی همه و همه از یک موجود ابتدایی بوجود آمده اند.. البته ممکن است در گذشته چندین موجود زنده بصورت جداگانه تشکیل شده باشند و موجودات امروزی حاصل این موجودات باشند. از مهم ترین ویژگی های موجودات زنده این است که می خواهند زنده بمانند و ژن های خود را به نسل بعد منتقل کنند. موجودات زنده دوست دارند ژن های خود را به نسل بعد منتقل کنند  چون اگر این کار را نمی کردند در همان ابتدای کار از بین می رفتند.. به نظر می رسد گروهی هم بوده اند که علاقه ای به این کار ها نداشته اند و محکوم به فنا شده اند............. پس هیچ گونه دوست داشتن و علاقه ای وجود نداشته است و همه قوانین طبیعت بوده اند. و در مورد اینکه دوست دارند زنده بمانند اینکه اگر در غیر این صورت بود نمی توانستند ژن های خود را به نسل بعد منتقل کنند. و به این ترتیب گروهی از موجودات بوجود آمدند که با قوانین طبیعت پیش می رفته اند و موجودات زنده امروزی و از جمله پر سلولی ها را بوجود آورده اند. و در این میان موجودی به نام انسان دیده می شود. با وجود اینکه تمام شواهد نشان دهنده اینست که انسان هم مثل سایر موجودات تحت تاثیر قوانین حاکم بر طبیعت است و هیچ گونه اختیاری ندارد، شواهدی هم وجود دارد که نشان دهنده وجود اختیار در انسان است.

اختیار را اینگونه تعریف می کنیم:" رفتاری که غیر قابل پیش بینی باشد". اگر رفتار انسان را فقط و فقط تحت تاثیر ژنتیک و محیط بدانیم، در این صورت رفتار انسان قابل پیش بینی بوده و انسان فاقد اختیار است.

ولی یک عاملی وجود دارد که مستلزم وجود اختیار در انسان است و آن هم هشیاری است. اگر انسان اختیار نداشت دلیلی برای وجود هشیاری وجود نداشت. در آن صورت ما رفتاری می کردیم بدون آنکه بفهمیم......... هر چند هشیاری در مقایسه با ناهشیاری خیلی کمتر است، با وجود این نمی توانیم وجود آنرا انکار کنیم............... بنابراین اگر ۹۵ درصد ذهن ما ناهشیاریست و فقط ۵ درصد آن هشیاریست، پس ما فقط ۵ درصد اختیار داریم.

بنابراین می توان گفت ۹۵ درصد رفتار ما ناشی از ژنتیک و محیط بوده و ۵ درصد آن را یک متغیر دیگر تحت تاثیر قرار می دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 10:35  توسط حسین کلاته  | 

انفجار بزرگ رخ داده است، و مدتها از تاریخ این حادثه می گذرد. روزی که نه روز بود و نه شب و هنگامی که زمان نبود و همه چیز از یک نقطه آغاز شد. هنگامی که هستی یک بعدی بود و ... .

زمان بوجود آمد و فضا شکل گرفت. جرم همچنان وجود داشت و قوانین طبیعت. و بعد از آن شرایطی پیش آمد که موجود به نام موجود زنده پا به عرصه وجود نهاد و امروز تعریفی که ما از موجود زنده داریم موجودی را تداعی می کند که هم رشد می کند و هم تولید مثل و برای تولید مثل نیازمند ماده ای است به نام ژن. به این ترتیب تمام موجودات زنده دارای کروموزوم هستند. ولی در واقع هیچ مرز مشخصی بین موجود زنده و غیر زنده وجود ندارد. موجودات به اصطلاح زنده مدت ها روی زمین زندگی کردند تا اینکه موجودی به نام انسان بوجود آمد و انسان جزء بسیار و بسیار ناچیزی از این عالم میباشد. و تنها تفاوتی که بین انسان و سایر موجودات مشاهده میشود در هوشیاری انسان است.

اگر انسان جزئی از هستی است و قوانین موجود او را پیش می برد چه لزومی دارد انسان دارای هوشیاری باشد هرچند این هوشیاری بخش ناچیزی از ذهن است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 9:3  توسط حسین کلاته  | 

چه چیز وجود دارد و چه چیز وجود ندارد؟

و چه چیز می تواند وجود داشته باشد؟

برای پی بردن به وجود یا عدم وجود چیزی ابتدا باید چیستی آنرا فهمید.......و مهم ترین سوال در این مورد اینست که من چیستم.......اگر بتوانیم به این سوال پاسخ بدیم، میتوانیم در مورد وجود خودمان اظهار نظر کنیم.

ولی بنا به گفته فروید ما حتی نمی تونیم بفهمیم که به چی فکر می کنیم و حتی برای اینکه بدونیم به چی فکر می کنیم باید به رفتار خودمون نگاه کنیم

و علم چیزیه که میتونه به همه اینها جواب بده...علم قدرتی فراتر از همه چیز داره....ولی محتاج موجودی هوشیار....و فعلا این موجود هوشیار ما هستیم، پس تمام قدرت علم در دست ماست. هرچند علم امروزه آنقدرها هم پیشرفت نکرده است.

علم و بخصوص آن علمی که ما از آن بحث می کنیم یک موجود نیست و یا یک پدیده نیست...چیزیست که میتواند به قالب های مختلف در بیاد

علم میتونه بصورت یک سری مدارهای عصبی در ذهن موجودات باشه که امروزه علم اصلی و منشا قدرت است. ولی علم میتونه به صورت های دیگه هم باشه.......علم میتونه تغییر شکل بده و در قالب زبان بصورت یک سری حروف و کلمات در بیاد...ولی این علم هیچ قدرتی نداره و محتاج موجودی دیگه است. و بهترین موجود برای این منظور می تواند انسان باشد.......... پس در این میان انسان فقط یک وسیله است برای ابراز قدرت علم، حال آنکه می گویند علم وسیله ایست برای انسان، برای اینکه انسان بتواند راحت زندگی کند....در واقع انسان ها دوست دارند اینگونه خیال کنند، دوست دارند بگویند همه چیز برای انسان آفریده شده، دوست دارند بگویند انسان اشرف مخلو قات است، دوست دارند بگویند زمین مرکز عالم است و تمام هستی به دور زمین می گردد و ....

ولی به عقیده من روزی خواهد رسید که علم به تکامل رسیده و بدون نیاز به انسان به راه خود ادامه خواهد داد.....روزی که علم در ذهن انسان نباشد و روزی که علم از ابزاری که خود خلق کرده استفاده می کند و نیازی به انسان ندارد.

ما وسیله ایم و ما طبق قوانین طبیعت عمل می کنیم

رفتار ما فقط و فقط تحت تاثیر ژنتیک و محیط است....در حالیکه اینها هم دست خودمان نیست

فوتون ها، گراویتون ها، الکترون ها و در مقیاس بالاتر پروتون ها و نوترون ها طبق قوانین عمل می کنند و سیارات، کهکشان ها و سیاه چاله ها هم طبق قوانین عمل میکنند و این انسان است که خوش دارد بگوید:"من آزادم".

گفتیم برای وجود چیزی ابتدا باید چیستی آنرا بدانیم، یعنی برای وجود اختیار در انسان ابتدا باید بدانیم اختیار چیست...و تعریفی که ما از اختیار داریم چیست؟

ولی نت هر چه فکر کرده نتوانستم تعریفی برای اختیار پیدا کنم.....حتی برای چیزهای ملموس تر مثل "جرم"، "زمان" و ... .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 9:41  توسط حسین کلاته  |